محسن توحیدیان ▪️ ▪️ در نوجوانی یکی از نخستین شعرهایی که دنیای مرا دگرگون کرد، شعر «شب برفی در کنار جنگل» رابرت فراست بود. آن شعر خندقی بود که زمانه بر سر راهم کشیده بود. شعری ساده، مخوف و تکاندهنده که میتواند هرکسی را تا همیشه به ابهاماتش دچار کند؛ مردی تنها در ظلمانیترین غروب … بیشتر بخوانید “شب برفی در کنار جنگل” »
محسن توحیدیان▪️ دکتر حمید مصدق عصر پنجشنبهای تلفن کرد گفت: «امشب قرار است شهریار بیاید خانهی ما. چند نفر دیگر را هم دعوت کردهام، سیمین بهبهانی (طرفهکار غزلسرای شهیر و ارجمند) محمد حقوقی و… تو هم بیا، یعنی میآیم میآرمت.» گفتم ای بهچشم و متشکرم. آمد و رفتیم به خانهی مصدق. شهریار قدرکی دیر آمد. … بیشتر بخوانید “از بدعتها و بدایع” »
محسن توحیدیان ▪️ • «آنتونیو اورتگا اسکالونا» اهل مالاگا که به خاطر پدربزرگش که انجیرفروشی دورهگرد بود، به او «خوان برهوا» میگفتند، در کنار خوانندگان بزرگ دیگری چون «آنتونیو کاخون» و «کامرون» از اسطورههای آواز فلامنکو است. لورکا در توصیف او که در اواخر عمر بیناییاش را از دست داده بود میگوید که او نیز … بیشتر بخوانید “خوان برهوا، خواندن در نابینایی” »
محسن توحیدیان ▪️ • در مملکتی که همهچیزش وارداتی است، «مترجم» بر صدر مینشیند. مبدل اندیشه از صاحب اندیشه عزیزتر میشود و مردم برای دیدار و امضای او صف میکشند. روزگاری «استاد» صفت بزرگان و صاحبان اندیشه و هنر بود اما امروز به مترجمان هم استاد میگویند. صفحات اینترنتی این استادها پر از مریدان سینهچاک … بیشتر بخوانید “مترجم و صنیعالملک” »
محسن توحیدیان ▪️ • به خردگی شناختم با دلی ساده، دشنهی کوچک «سوء تفاهم» را. دیدم که با پاهای کوچکِ تقدیر به زندگیام میآید از انتهای خیابانی که دبیرستان تهذیب آنجا بود. چون خودکار بیک سرجویدهای آن را در جیب پیراهنام گذاشتم تا مرا با آن بشناسند و هرکس بتواند گل قهر را بر سینهام … بیشتر بخوانید “سوء تفاهم و تامی” »


