نگاهی به آبروی از دسترفتهی کاترینا بلوم
محسن توحیدیان
در فیلم «آبروی از دست رفتهی کاترینا بلوم» که فولکر شلوندورف و مارگارته فون تروتا از روی رمان هاینریش بل ساختهاند، شمارهها و اعداد نقش مهمی دارند، بهویژه زمانی که پای اثبات موارد مشکوک در میان باشد. در صحنههای پرتکرار بازجویی، بازجوها ایدههای مشخصی از تکرار و بسامد را دنبال میکنند: برای مشکوکنبودن، چندبار میتوان با یک ناشناس در یک مهمانی رقصید؟ هر ماشین در سال چند لیتر بنزین میخورد؟ یک خدمتکار باید تا چه اندازه در رفاه باشد؟ اما در میانهی این حسابکشیها و تخمینها، تماشاگر درمییابد که روزنامههای زرد تنها به پنج روز زمان نیاز دارند تا تمامی ستونهای زندگی شرافتمندانهی یک شهروند را ویران کنند. شلوندورف و فون تروتا در این تریلر روانشناختی بهزیبایی ساز و کارهای این ماشین ویرانگر را نشان میدهند.
در آغاز فیلم هنوز خبری از روزنامههای زرد و همچنین قربانی آنها نیست. بهجایش، لنز دوربینِ پلیس روی مرد جوانی به نام لودویگ گوتن است: او سوار بر کشتی، در زمان شلوغیِ کارناوال به شهری بزرگ در راینلند میرسد. پورشهای را میدزدد، کسانی را که دنبالش کردهاند گم میکند و به یک مهمانی رقص میرود؛ جایی که با زن جوانی بهنام کاترینا بلوم آشنا میشود. در میانهی این جشن ملالآور و پوچ با مهمانانی که لباسهای مسخره پوشیدهاند، چیزی رخ میدهد که پلیس و روزنامهها بیبرو برگرد آن را ناممکن میدانند: لودویگ و کاترینا عاشق هم میشوند. ما از دریچهی دوربین پلیس میبینیم که آنها به آپارتمان کاترینا در یک برج میروند، یکدیگر را میبوسند و سوار آسانسور میشوند. صبح روز بعد، پلیسها بهرهبری کمیسر بایتسمنه به آپارتمان کاترینا یورش میبرند. این آغاز یک «تخریب دوجانبه» است که کاترینا در روزهای بعد تجربه میکند: یکی از سوی پلیس و دیگری، که به مراتب ویرانگرتر است، از سوی روزنامهها و اگر دقیقتر بگوییم، روزنامهی تزایتونگ، پرخوانندهترین روزنامهی زرد در سراسر کشور. ناگفته پیداست که روزنامهی تزایتونگ یک روزنامهی خیالی است چرا که بل بهتر از هرکس از نیروهای آشکار و پنهان رسانهها و علاقهی آنها به لجنمالکردن شهروندان آگاه بوده است. او در یادداشتی در ۱۹۷۴ نوشته است: «شخصیتها و رویدادهای این داستان ساختگی هستند. اگر در توصیف برخی روشها، شباهتهایی با روشهای روزنامهی بیلد ایجاد شده است، این شباهتها نه عمدی هستند و نه تصادفی، بلکه اجتنابناپذیرند.»
داستان بل با نام زیرینِ «خشونت چگونه شکل میگیرد و به کجا میانجامد»، یک نوشتهی جدلی است؛ یا به قول خودش در پسگفتار کتاب، یک «رسالهی سیاسی در لباس داستان». انگیزهی او تجربههای شخصی خودش با رسانههای انتشارات اشپرینگر بود؛ پس از آنکه در ژانویهی ۱۹۷۲ مقالهای بهنام «آیا اولریکه (ماینهوف) طلب بخشش میکند یا اماننامه میخواهد؟» در مجلهی اشپیگل منتشر کرد. آن مقاله یکراست به روشهای روزنامهی «بیلد» میپرداخت که در دسامبر ۱۹۷۱، یک سرقت از بانک در کایزرسلاترن را که منجر به کشتهشدن یک نفر شده بود، بدون هیچ مدرکی و تنها با تیترهای درشت، به گروه «بادر-ماینهوف» نسبت داده بود. این نوع پیشداوری، بل را برآشفت و بر باور او صحه گذاشت که روزنامهی «بیلد» چیزی نیست مگر ماشینی برای انتشار نفرت، دروغ و کثافت: «فاشیسم عریان». آنچه در پی آن رخ داد، بل را واداشت تا داستانی دربارهی دستگاه حکومتیِ دچار هیستریِ تروریسم و ارگان رسانهایِ همصدا با این جنون بنویسد: بل به عنوان «هوادار تروریستهای آر.ای.اف (فراکسیون ارتش سرخ) آشکارا مورد اهانت قرار گرفت و پلیس نام او را در فهرست بازرسی گذاشت. این ماجرا با تفتیش خانهی پسرش ریموند در فوریه ۱۹۷۴ به اوج رسید؛ گزارشی که روزنامهی برلینی بی.زد (وابسته به انتشارات اشپرینگر) حتی پیش از وقوع تفتیش، آن را منتشر کرده بود!
در حالی که در داستان بل، رویدادهای پیرامون کاترینا بلوم بهدست یک راوی دانای کل با نگاهی طنزآمیز و فاصلهگذاری شده روایت میشود، شلوندورف و فون تروتا روایتی خطی را برگزیدند که با ابزارهای همیشگی تعلیق غنی شده است. این شیوه، تماشاگر را در نزدیکی مستقیم با قهرمان داستان قرار میدهد و تجربهی قربانیِ رسانه شدن را آشناتر میکند. پس از یورش به آپارتمان، کمیسر بایتسمنه درمییابد که لودویگ گریخته است. آپارتمان کاترینا تفتیش و ویران میشود و خودش در معرض بازجویی تحقیرآمیز بایتسمنه قرار میگیرد. هنگامی که این بازجویی هم سرنخی از لودویگ به دست نمیدهد، کاترینا زیر نگاههای کنجکاو همسایگان و در میان فلاش دوربینهای خبرنگارانی که از راه رسیدهاند، به بازداشتگاه برده میشود. کاترینا میکوشد چهرهاش را بپوشاند، اما یک پلیس زن موهای او را میگیرد و سرش را بالا میکشد. و بایتسمنه میگوید: «باید به همکاران رسانه فرصت دهیم تا به وظیفهی خبررسانیشان برسند.» در این صحنه که با موسیقی گوشخراش هانس ورنر هنتسه همراه است، پلیس بهمعنای واقعی کلمه کاترینا را رها میکند تا روزنامهها او را بشکرند. هم در معنای لغوی و هم در مفهوم استعاری. با اینکه هیچ گواهی از همدستی او و لودویگ که متهم فرار از خدمت و سرقت است وجود ندارد. همچنان که کاترینا در ادارهی پلیس تن به بازجویی خفتباری میدهد که در آن نه تنها درآمدها و روابط شخصی، بلکه زندگی جنسی او نیز محور بازجویی قرار میگیرد، پشت دیوارهای بازداشتگاه، ماشین رسانهای بزرگی به راه افتاده است که او هیچ تصوری از بزرگی و قدرت آن ندارد. یکی از چرخدندههای مهم این ماشین، گزارشگر روزنامهی «تزایتونگ»، ورنر توتگس است. او پس از نخستین نگاه به کاترینا و گردآوری سخنان دادستان، به زادگاه کاترینا میرود تا محتوایی برای یک «پرترهی شخصیتی» جمع کند. ساکنان آنجا – از جمله همسایگان سابق، مشتریان میخانهای که کاترینا زمانی در آن پیشخدمت بود و همسر سابقش – با کمال میل اطلاعاتی دربارهی گذشته و شخصیت او بهدست میدهند. هر چه باشد، توتگس نمایندهی رسانه است و اینکه نام آنها را در روزنامه بیاورد برایشان بسیار وسوسهانگیز است. اما این تنها صداهای منفی نیستند که توتگس و همکارانش جمعآوری میکنند. زوج بلورنا، کارفرمایان متمول کاترینا، در تعطیلات اسکی توسط یک گزارشگر جسور دیگر پیدا میشوند. دکتر بلورنا کاترینا را فردی «بسیار باهوش و معقول» توصیف میکند، اما روزنامه فردای آن روز این تعریف را در تیترهای ویرانگر خود به «یخی و حسابگر» تغییر میدهد. تغییردادن کلمات به زبانی تحریکآمیز، تنها هنر توتگس و همکارانش نیست. آنها بهآسانی جملههایی را در دهان همسر سابق و مادرِ در حال مرگ کاترینا میگذارند که با مفهوم کلی گزارشهای افتراآمیز همخوانی داشته باشد. خودِ توتگس این کار را بازنویسیِ خیرخواهانه میبیند: «باید به آدمهای ساده در بیانِ منظورشان کمی کمک کرد.»
فیلم با نمایشِ تعقیب و گریزی که در پی این تیترها علیه کاترینا بهراه میافتد، پتانسیل خطرناک کلمات چاپشده را آشکار میکند؛ موضوعی که هاینریش بل نه تنها در داستانش، بلکه در جستار سال ۱۹۷۲ خود با عنوان «کرامت انسانی خدشهناپذیر است» بر آن انگشت گذارده بود:
«واقعن باورنکردنی است که در این کشور خشونت را فقط در بمب و مسلسل میبینند. آیا تیترِ روزنامهی بیلد اعمال خشونت نمیکند؟ چه نوع خشونتی؟ چه چیزی در ذهن، در آگاهی و در پتانسیل پرخاشگری این یازده میلیون معتاد که تسلیم سیاسیترین اعتیادها یعنی «اعتیاد به بیلد» شدهاند، ایجاد میشود؟»
کاترینا که از اولین بازجویی آزاد شده، نه تنها شوک ناشی از دروغهای چاپشده را تجربه میکند، بلکه مورد مزاحمت خوانندگان روزنامه هم قرار میگیرد. آنها این دروغها را باور کردهاند و حالا کاترینا را «صید آزاد» میبینند؛ بیشتر به این خاطر که او یک زن است. پیامد این وضعیت برای کاترینا، تماسهای وقیحانه، نامههای تهدیدآمیز و توهینهای شخصی از سوی افکار عمومی است. بله. افکار عمومی، همان بازوی اجرایی حکمی که رسانه صادر کرده است!
هاینریش بل میگوید بر سر اینکه این تعقیب و گریز چگونه باید به پایان برسد کمی تردید داشته است. خودکشی کاترینا یکی از گزینههای او بود، اما بل گزینه تحریکآمیزتری را برگزید: کاترینا ضربه را پاسخ میدهد؛ او با شلیک به ورنر توتگس، که او را برای یک گفتگوی اختصاصی به آپارتمانش کشانده، انتقام میگیرد. در مقابل، شلوندورف و فون تروتا به سمت مرگ توتگس (که بل در همان ابتدای داستانش فاش میکند) بهعنوان اوج اجتنابناپذیر تریلر خود حرکت میکنند. پیش از آن، ما میبینیم که کاترینا که در آغاز فیلم با سربلندی و وقار در برابر هر تهاجمی در بازجویی ایستادگی میکرد، با هر تیتر، هر تماس وقیحانه و هر تهمت ناروا، به فروپاشی نزدیکتر میشود. این فروپاشی سرانجام زمانی رخ میدهد که مادر کاترینا، کمی پس از دیدارش با توتگس، بر اثر بیماری میمیرد. کاترینا در آسایشگاه اجازه مییابد جسد مادرش را ببیند. او خویشتنداری میکند تا از آسایشگاه بیرون برود و پس از آن اجازه میدهد اشکهایش جاری شود. دوربین با فاصلهگذاری آگاهانه، این صحنه را از پشت و از میان شکاف در ثبت کرده است؛ سینما به حریم شخصی کاترینا احترام میگذارد. به همان چیزی که روزنامهها آن را یکسره از او دریغ کرده بودند.
در «آبروی از دست رفتهی کاترینا بلوم»، روزنامههای نفرتپراکن، انسانستیز و بهویژه زنستیز، نه تنها قدرتمند، بلکه مهارناپذیرند. این نکته در درخواستِ کوتاه و عصبیِ توتگس از کاترینا هنگام گفتگو نمایان است: «شلیک کن دختر، پشت سر هم شلیک کن!» مراد توتگس شلیکِ کلمات و جملههای آتشین برای روزنامه است. ماشین رسانهای خوراک میخواهد و او به چیزی نیاز دارد که به ماشین بخوراند، اما کاترینا با شلیکِ واقعی به توتگس، از خودش، آزادی و حریمش دفاع میکند و یکی از چرخدندههای این ماشین جهنمی را از کار میاندازد.




