محسن توحیدیان ▪️ گنجشک را صبح چه نام میدهد بر میزِ صبحانه به زیر تجیرِ ابر؟ قاشقی میکاود باغچه را به جستنِ کرمِ پشیمانی کاردی به تفاهم میایستد میان من و منارهای که در لیوان چایی غرق میشود منقاری دانه میچیند از سرانگشتان فساد که نشان سکندر و نوشروان است کشندهی دریاها پیامبرِ اسرارِ … بیشتر بخوانید “تجیرِ ابر” »
محسن توحیدیان ▪️ (برای سعید اسکندری) ما بر اثر تو درگذشتهایم و از این است که مرگمان نیست آه ای که دیدهای ماهیان پرنده را در آبهای وهمِ باروک که بر چشمان فلیباس میدمیدهاند ای که جویدهای تو نیز به دندان گس گل عمر اسفندیار را آه ای که به نام میشناسمت اما هنگام که … بیشتر بخوانید “بر اثر تو” »
محسن توحیدیان ▪️ روزی نمانده تا تسلیمِ باطل کنم اشکی نمانده تا بیفشانم بر بادهای تجرید از جیب که افتاده این مغاک در دلم؟ مگر پرندگان تاریکی دانستهاند که راه به مبهوت کشیدهام؟ مگر آنکه بر دروازهی تسلیم شیهه میکشد چهارشنبه نیست؟ ای تنومند ای رقتانگیز ای مسلط بر پنجرهها، گلدانها، قیچیها، خاکروبهها ای … بیشتر بخوانید “چهارشنبه” »
محسن توحیدیان ▪️ ▪️ در افسانههای ژاپنی اشباح به شکل زنان سرگردان پیدا میشوند. آنها در کورهراهها و جنگلهای تاریک سر راه مردان جوان یا ساموراییهای تنها سبز میشوند و با وعدههای شهوانی آنها را میفریبند. البته چندان نیازی هم به فریفتن ندارند چون ساموراییها از سر غرور زنها را دارایی خود میدانند بهخصوص اگر … بیشتر بخوانید “کوایدان، کورونکو” »
محسن توحیدیان ▪️ همینگوی میخوانم. این تربیتی است که از نوجوانی برداشتهام. همینگوی مغرور و زیبا با درخششی فلزی. و درست وقتی او، جوان بیست و پنجسالهی سودایی به ارنست والش میگوید؛ «نویسندهای مثل داستایفسکی نمیشناسم که تا این اندازه بد بنویسد اما آدم را تا اعماق تکان بدهد»، از شبح آدمهای بههمچپیده میفهمم که … بیشتر بخوانید “این قطار به غرب میرود” »


