محسن توحیدیان ▪️ مرا برادری بودکه دل به توفان سپردو من ایستادمتا استخوانهایشدر پیچاپیچ توفان در هم شکند مرا سگی بودبا پیشانی و گوشهایی از رنجو من ایستادمتا در رانها و چشمهای سادهاشسوزن فرو کنند مرا سایهای بودسرگردانِ جنگلِ تاریکو من ایستادمتا لولهی تفنگی رسمی رابر پیشانیاش بگذارند گلوله چگونه میتواندگلی بپروراندو اسید چگونه میتواند … بیشتر بخوانید “من ایستادم” »
دسته: شعر
(۱) خانه به گل نشسته استو پاروها شکستهاندبه هوایم اگر بیایینه به بوی دریا و نان میرسینه به عطر نارنج و برنجو نه شمعدانی گل خواهد داددر چشمهاتمن، غرق باران و مهامو در عصرانههای ایوانزیرسیگاری را پر میکنمسالها صبح به صبحبه صدای تلخ قاشق در استکانخیره بودمسررفته از آشپزخانهو به چشمیها چشم دوختهشاید کسی بیایدکسی … بیشتر بخوانید “سه شعر از گیتا مینویی” »
محسن توحیدیان ▪️ ▪️ در نوجوانی یکی از نخستین شعرهایی که دنیای مرا دگرگون کرد، شعر «شب برفی در کنار جنگل» رابرت فراست بود. آن شعر خندقی بود که زمانه بر سر راهم کشیده بود. شعری ساده، مخوف و تکاندهنده که میتواند هرکسی را تا همیشه به ابهاماتش دچار کند؛ مردی تنها در ظلمانیترین غروب … بیشتر بخوانید “شب برفی در کنار جنگل” »
محسن توحیدیان▪️ دکتر حمید مصدق عصر پنجشنبهای تلفن کرد گفت: «امشب قرار است شهریار بیاید خانهی ما. چند نفر دیگر را هم دعوت کردهام، سیمین بهبهانی (طرفهکار غزلسرای شهیر و ارجمند) محمد حقوقی و… تو هم بیا، یعنی میآیم میآرمت.» گفتم ای بهچشم و متشکرم. آمد و رفتیم به خانهی مصدق. شهریار قدرکی دیر آمد. … بیشتر بخوانید “از بدعتها و بدایع” »
محسن توحیدیان ▪️ • «آنتونیو اورتگا اسکالونا» اهل مالاگا که به خاطر پدربزرگش که انجیرفروشی دورهگرد بود، به او «خوان برهوا» میگفتند، در کنار خوانندگان بزرگ دیگری چون «آنتونیو کاخون» و «کامرون» از اسطورههای آواز فلامنکو است. لورکا در توصیف او که در اواخر عمر بیناییاش را از دست داده بود میگوید که او نیز … بیشتر بخوانید “خوان برهوا، خواندن در نابینایی” »
