شعرهایی از سعید اسکندری بهیاد برادر درگذشتهاش احسان شانههای من ویران مشو تنها دمی پریشان شو پنهان شو ای یاد! پریشان که میشوی در باد باران تمام میشود و شانههای من آرام میگیرد. ▪️▪️▪️▪️▪️▪️ در تراس تنهایی جوانمرد بود و جوان مرد بود و دیگر نیست گشادهدست و شکیبا مغرور و بی … بیشتر بخوانید “در تراس تنهایی” »
دسته: شعر
کیومرث منشیزاده ▪️ شعر پاپیون ذهن است، علت «موجده» پاپیون وصول به زیبائیست. زیبائی کار است و کار زائیدهی کارمایه و کارایی کارمایه هر چه بیشتر باشد به کار شدیدتر و زیباتری میانجامد و چه بگویم که همهی ما شاهد کار زشتی که E= MC2 در هیروشیما کرده بودهایم. انسانی نیست که کسی را به … بیشتر بخوانید “شعر، پاپیون ذهن است” »
جان آپدایک ▪️ ترجمهی داوود صالحی ▪️ پس از ریزش شكوفههای برف، زمستانی آرام است روزگارم، ترپترپكردن ریشهی دندان و درد ناتوانی پی و رگ است به همراه زانودرد و ناراحتی شانه و كلهای خالی از خرد اما برای گریز از پاسخ، آرزوهای دلانگیز فراواناند آه سالهای تنهایی رها كن مرا، خوشیها بسیارند ما به … بیشتر بخوانید “زادروز و پس از آن” »
میرزاآقا عسگری (مانی) ▪️ آدراپانا!* زادگاهم! میهنم! تو میدانی که ریشههایم در خاک تو میرقصند شاداب، نیرومند، هزارانساله در هیبت گردبادانی که از باخترت میآیند بر دشتهای تو میچرخم هشداردهنده، بیتاب! از بالهای بوبو سر میخورم مانند سمفونی نکیسایی، بر باغهای زادگاهم میگسترم با بخار دهان اسبهای سرکش با دم و بازدم رخش در کوچههای … بیشتر بخوانید “بالهای بلند آدراپانا” »
اینقدر از خودم، اینهمه از تو چه باید داشته باشم جز این قدر از خودم این همه از تو و غیر از این قناعت كه درك هستی را ممكن میكند فهم زیبایی را میسر من ابدن از بدن عقب نمیافتم كه بیفتم به روزمرگی و به آغوش مرگی كه در پاساژها پرسه میزند در موجها … بیشتر بخوانید “شعری از مسعود احمدی” »
