میرزاآقا عسگری (مانی) ▪️ آدراپانا!* زادگاهم! میهنم! تو میدانی که ریشههایم در خاک تو میرقصند شاداب، نیرومند، هزارانساله در هیبت گردبادانی که از باخترت میآیند بر دشتهای تو میچرخم هشداردهنده، بیتاب! از بالهای بوبو سر میخورم مانند سمفونی نکیسایی، بر باغهای زادگاهم میگسترم با بخار دهان اسبهای سرکش با دم و بازدم رخش در کوچههای … بیشتر بخوانید “بالهای بلند آدراپانا” »
برچسب: شعر
اینقدر از خودم، اینهمه از تو چه باید داشته باشم جز این قدر از خودم این همه از تو و غیر از این قناعت كه درك هستی را ممكن میكند فهم زیبایی را میسر من ابدن از بدن عقب نمیافتم كه بیفتم به روزمرگی و به آغوش مرگی كه در پاساژها پرسه میزند در موجها … بیشتر بخوانید “شعری از مسعود احمدی” »
تام ویتس | ترجمهی محسن توحیدیان ▪️ هنگامی که یک پسربچه بودم ماه مروارید بود و خورشید یک تکه طلای زرد هنگامی که یک مرد بودم باد سرد میوزید و تپهها وارونه بودند اما اکنون که رفتهام دیگر جایی نیست که مرا بازگرداند به دنیای خوب قدیمی در پایان اکتبر بهسوی خانه پرواز میکنم … بیشتر بخوانید “بازگشت به دنیای خوب قدیمی” »
شعری از مجتبی عبداللهنژاد از کتاب «آوازهای ماه و معادلههای ریاضی» ▪️ آنگاه ماه ماه ماه بزرگ آمد و بر شانهام نشست با چشمهای شیشهای سبز با بالهای آهنی سرخ که شاید از خون پرچم وطنم رنگ میگرفت با زخم تابناک گلویش که نیمهشب آوازهای گمشده را میخواند ماه ماه ماه ماه بزرگ آمد و … بیشتر بخوانید “آوازهای ماه” »
محسن توحیدیان ▪️ مرا برادری بودکه دل به توفان سپردو من ایستادمتا استخوانهایشدر پیچاپیچ توفان در هم شکند مرا سگی بودبا پیشانی و گوشهایی از رنجو من ایستادمتا در رانها و چشمهای سادهاشسوزن فرو کنند مرا سایهای بودسرگردانِ جنگلِ تاریکو من ایستادمتا لولهی تفنگی رسمی رابر پیشانیاش بگذارند گلوله چگونه میتواندگلی بپروراندو اسید چگونه میتواند … بیشتر بخوانید “من ایستادم” »
