محسن توحیدیان ▪️ زهرا، زمانی که من یکساله بودهام و در حال بالیدن در گلدانِ کوچکم، کتاب «شهر شب و شهر صبح» نیما را به کسی که او را «بسی عزیز میداشته» تقدیم کرده است. حالا باید زنی پنجاه و چند یا شصتساله باشد. کتاب از زهرا به آن عزیز و از او به من، … بیشتر بخوانید “امضایی ساده بر پوست زمان” »
محسن توحیدیان ▪️ ▪️ هنر زمان، از ریخت انداختن است. پوست را مچاله میکند. خانه را میسابد. شانه را میاندازد. کلمات را ویران میکند. ناهید و بهرام بر گورستان مردگان نور میپاشند و زمان انگشتهای بسیار بلندش را بر پیشانی مردگان میگذارد. خدایانی که سینهریزهای بلند و ابروان دژم داشتند، در سیلاب بیپایابش دندان میشکنند. … بیشتر بخوانید “هنر زمان” »
محسن توحیدیان ▪️ ▪️ نویسندگان خام، از بازنگری در آنچه نوشتهاند طفره میروند. این حقیقتی است که آن را در ساعت چهار و بیست و هفت دقیقه فهمیدم. داشتم رمان نویسندهای بااستعداد را میخواندم و از اینکه توانسته است چنین سازهی باابهتی بسازد، غرق خوشی بودم که ناگهان آن صدای مرموز را شنیدم. صدایی شبیه … بیشتر بخوانید “ایدههای برقآسا” »
محسن توحیدیان ▪️ لنی ریفنشتال، نابغهی سینما، هشت فیلم ساخت که از آن میان فیلمهای «المپیا» و «پیروزی اراده» شهرت او را به بیرون از مرزهای آلمان کشید. هر دو فیلم محصول دستگاه پروپاگاندای حزب نازی به رهبری گوبلز بودند. کسی که سینما میفهمد میداند ریفنشتال در این فیلمها چه کرده است. از بخت بد، … بیشتر بخوانید “لنی ریفنشتال” »
محسن توحیدیان ▪️ ▪️ دیدم که میبوسند. بر گذرگاه نسیان، زیرِ سایهیِ مرگ. صدای چیدن یک دو خوشه آمد. به ایوان رفتم و تماشا کردم. در پناه آپارتمانها، زیر شانهی خمیدهی هرهها و در نظارت گلدانها. تنگ در آغوش هم با چشمانی فراخ، وحشتزده، تبدار، و ستارهی تاریک در کارِ تبخیرِ زمانها. دو زمانِ بههمتنیده، … بیشتر بخوانید “بر گذرگاه نسیان” »


