محسن توحیدیان ▪️
مرا برادری بود
که دل به توفان سپرد
و من ایستادم
تا استخوانهایش
در پیچاپیچ توفان در هم شکند
مرا سگی بود
با پیشانی و گوشهایی از رنج
و من ایستادم
تا در رانها و چشمهای سادهاش
سوزن فرو کنند
مرا سایهای بود
سرگردانِ جنگلِ تاریک
و من ایستادم
تا لولهی تفنگی رسمی را
بر پیشانیاش بگذارند
گلوله چگونه میتواند
گلی بپروراند
و اسید چگونه میتواند سیراب کند؟
از تو میپرسم ای صندلی!
ای چهارپای مسلط
بر مرغزارانِ کاهلِ روز
ای پایههایت لرزان
به زیرِ سرینِ پادشاهان،
مدیران،
جاکشان.
ایستادهام و از تو میپرسم
این کدام ستاره است
که بالا میآید
و سینهی حقیقت میشکند؟





درود و مهر