محسن توحیدیان ▪️ • نیمهشب در حال خواندن کتابی هستم و درست در میانهی صفحهی سی و هفت، یکی از کلمات کتاب تکان میخورد و به زحمت خودش را از سفیدی صلب کاغذ وا میکَنَد. بر سطرها و سفیدیهای محاط بین آنها سُر میخورد و پیش از آنکه بتوانم کتاب را ببندم، در فضای نامتناهی … بیشتر بخوانید “کلمات جادو” »
برچسب: شعر
محسن توحیدیان ▪️ غمی به دندان گیر غمی ای سگ! استخوانی که زمانی آرنج انسانی بوده است در کارخانه زخمی که دهانی را دریده است در فریاد غمی که با کلماتش تو را میخوانم هنگامی که هنوز نامت را به من نگفتهای به دندانش گیر این خواب عطارد است که بر فقدان تو میتابد شانهای … بیشتر بخوانید “ترانهای برای سگ” »
ترجمهی گلسانا احمدی ▪️ آرمانشهر جزیرهای که کاملا مشهود است و چونان زمینیست به زیر پاهای تو جادهای که مطلق است بوتههایی که زیر بار براهین خم میشوند اینجا میرویند درختانی از رستگاری با شاخههایشان رقصان از دوران کهن درخت ادراک با قامتی شگفت و استوار و جوانههایی در بهار که میگویند: «میفهمم» دورتر از … بیشتر بخوانید “دو شعر از ویسلاوا شیمبورسکا” »
شعرهایی از سعید اسکندری بهیاد برادر درگذشتهاش احسان شانههای من ویران مشو تنها دمی پریشان شو پنهان شو ای یاد! پریشان که میشوی در باد باران تمام میشود و شانههای من آرام میگیرد. ▪️▪️▪️▪️▪️▪️ در تراس تنهایی جوانمرد بود و جوان مرد بود و دیگر نیست گشادهدست و شکیبا مغرور و بی … بیشتر بخوانید “در تراس تنهایی” »
جان آپدایک ▪️ ترجمهی داوود صالحی ▪️ پس از ریزش شكوفههای برف، زمستانی آرام است روزگارم، ترپترپكردن ریشهی دندان و درد ناتوانی پی و رگ است به همراه زانودرد و ناراحتی شانه و كلهای خالی از خرد اما برای گریز از پاسخ، آرزوهای دلانگیز فراواناند آه سالهای تنهایی رها كن مرا، خوشیها بسیارند ما به … بیشتر بخوانید “زادروز و پس از آن” »
