محسن توحیدیان ▪️ به کتابفروشی بزرگی رفتم که هجدهسال پیش از آنجا کتاب میخریدم. از جوش و رونق افتاده بود. به فروشنده که پسرک کمحوصلهای بود گفتم من هجده سال پیش از شما کتاب میخریدم. اما شما اینقدر جوان نبودید. گفت ما این کتابفروشی را پانزده سال است که باز کردهایم. فروشنده هم پدرم بود … بیشتر بخوانید “آن تابش رشکبرانگیز” »
برچسب: ادبیات
محسن توحیدیان ▪️ ⌘ هنگامی نوشتن آغاز کنید که در رگها چیزهایی بیشتر از خون جاری است؛ آهن، نمک، کهربا و میخک. و ستارگان مرده، خیابانهای باریک، ایوانهای کوتاه و بارانهای فرسوده. ورنه از نوشتن پرهیز کنید. بگذارید نوشتن، «رهایی» باشد نه زندان دیگری. نوشتن را بگذارید چمنزاری بماند که در آن بادها لانه دارند. … بیشتر بخوانید “من جام جمام ولی” »
محسن توحیدیان▪️ • ای گلفروشِ شانهسنگی، ای مردِ نیک که در پناهِ زالوها و آدمخوارهای پاساژِ علاءالدین رُستهای، میخواستم بگویم که پدر اشک میفشاند و ناودانهای عصر آبان خون میبارند. میخواستم بدانی که ژاندارمها و پاسبانهای خیابان عمران که برای بردنش میآیند، زیر سبیلهای گشن میخندند و شیشهها همه از شَک میشکنند. و میریزند در … بیشتر بخوانید “گلفروش شانهسنگی” »
محسن توحیدیان ▪️ ⌘ دهشتِ بزرگِ زیستن در کهشکانِ راهِ شیری این است: آنکه بر گردنِ بیگناهان کارد میکشد، همان کودکی است که در گهواره میخندد. آنکه به شکنجه و کشتن فرمان میدهد، همان طفلِ شیرخوارهای است که در گهواره تاب میخورد و او را عروسکی و پستانکی است. این بالاترینِ دهشتهاست. دستهی تبر، روزگاری … بیشتر بخوانید “دستهی تبر” »
محسن توحیدیان ▪️ • وقتی بچهای بهدنیا میآید، باید به او فهماند که عدالت و برابری را ذهن میسازد. مثل باقی چیزهای دیگر. بیرون از ذهن، هیچکدام از اینها وجود ندارد. عشق، دوستی، وفاداری، آزادی و هر مفهوم بشری دیگر، ساختهی این دستگاهِ الکتریکیِ عجیبِ زیرِ جمجمه است که خون میخورد و انتزاع میسازد. آن … بیشتر بخوانید “اشعهی بارمیس” »
