کتابهای بسیاری را با نگرانی خواندهام. اثر ادبی، آنچه برای هیچ نوشته میشود، نگرانم میکند. باید کسی را پیدا کنم و سطری از آن را برایش بخوانم وگرنه دیوانه میشوم. اگر نیمهشب باشد و عالم خواب باشد، نیمههایی از عمرم را میدهم تا موج ناگوار نگرانی از من بگذرد. سپیده که پیدا میشود، با پوستی … بیشتر بخوانید “به خسوف میروم” »
نویسنده: محسن توحیدیان
گوبلز در آخرین نامه به پسرخواندهاش هارالد از سنجاقی طلایی نوشت که پیشوا شب قبلش به همسرش ماگدا هدیه داده بود. سنجاقی که هیتلر آن را برای سالها به ژاکتش میزد. قطعهی متبرک لباس رهبری که وفاداران بسیار داشت، هزاران دختر آلمانی برایش نامهی فدایت شوم مینوشتند و بسیاری از سرسپردهگانش در لحظهی مرگ نامش … بیشتر بخوانید “سنجاق طلایی هیتلر” »
جانورانی که خورده بودم یکییکی بیدار شدند. نیمههای شب از درد به خودم پیچیدم. توی سینهام، توی سرم میزدند. نفسم بالا نمیآمد. برخاستم و به آشپزخانه رفتم و شیر آب را پیدا کردم. وجودم باغ وحشی شد. یکی کشتی شدم که نوح مسافرانش را از دشتها و جنگلها آورده بود. گاوها ماغ میکشیدند، پرندهها میخواندند، … بیشتر بخوانید “آسمان زرد” »
• رابطهای که نمیتوان به سادگی وصفش کرد؛ کول هاردن (گاری کوپر)، روی بین (والتر برنان). وسترنر، شانزدهمین فیلم ناطق «ویلیام وایلر» به گرد چنین ارتباطی شکل گرفته است. هاردن به شهر کوچک وینگارون در تگزاس میآید. جایی که قاضی روی بین آن را اداره میکند. از انگشتشمار وسترنهایی است که در آن والتر برنان … بیشتر بخوانید “وسترنر” »
اگر در شبی برفی از خانه بیرون رفتید و در یکی از خیابانهای تاریک یا کورهراههای روستایی، مردی را دیدید با پالتوی خاکستری بلند و کلاهی که از برف و اندوه سنگین است، بدانید که او روبرت والزر است. او بیآنکه رد پایی بر برف بگذارد، در خیابانها، جادههای پرتافتاده و پسکوچههای گمنام راه میرود. … بیشتر بخوانید “بچههای تانر” »
