• دیدم که پیرمرد همسایه انگار که چیزی گم کرده باشد در حیاط راه میرود. کمی اینجا و آنجا سرک کشید، بعد رفت و از توی انباری دو صندلی و یک میز آورد و پشت باغچه کنار دیوار گذاشت. کت و شلوار مشکی، کفشهای برقی، کراوات قرمز روی پیراهن سفید، موهای سفید یکدست. اول پارچهی … بیشتر بخوانید “دانهی گیاه نابودهگی” »
نویسنده: محسن توحیدیان
• از حمام صبحگاهی جان سالم بهدر بردم. فردا یا پسفردایش پیدایم میکردند. با بدن خشکیده و خیس، زبان بیرون افتاده، چشمهایی که راهآب فاضلاب را دید میزند. با پوستی که زیر آب گرم جوشیده و ور آمده. خیلی ساده اتفاق افتاد. داشتم دوش میگرفتم و خودم را توی آینه نگاه میکردم که فکر کردم … بیشتر بخوانید “در میدان اعدام” »
به من اینجور گفتند دوران کودکیام برای همیشه تمام شده که در خواب دیدم که در بنایی قدیمی در یکی از محلههای بچگیام گیر افتادهام. همیشه خواب آن خانهی خشتی را میدیدم. آن خانه یک «جا» در نقشهی خوابهای من بود. بیرون از خواب آن خانه وجود نداشت. مکانش در خواب بود و باید هرازگاهی … بیشتر بخوانید “پیچیدن مرگ در روزهای کودکی” »
هنوز هم کتابها را با خلوص نوجوانی میخوانم. با ایمان خوانندهای که هیچ کتابی نخوانده است. فرم از این راه بر من غلبه میکند. با دهانها، بُرادهها و گلهای پنبهاش. هر کتابی و هر نویسندهای میتواند بر من اثری بگذارد چرا که من ذهنی شعلهور در تاریکخانهام. فیلمهای بسیاری را در رودربایستی با خودم دیدهام. … بیشتر بخوانید “دهانها، بُرادهها و گلهای پنبهاش” »
در یازدهسالهگی، زن فالگیری بشارتم به جوانمرگی داد. سکهای که به او داده بودم رنگ مس داشت. سکه را توی جیبش گذاشت. گفت نباید این راز به کسی بگویی. دهان قشنگی داشت. روی لبهایش چند تا خال کمرنگ. چندتایی هم روی پیشانی. بوی مخصوصی میداد. بوی کولیها. بگویینگویی قشنگ بود. به ماه نکشیده چادرهاشان را … بیشتر بخوانید “در جوانی” »
