همسایهی روبهرویی ما پیرزن ترکی بود که تمام محله او را عمهخانم صدا میزدند. قد بلند و تکیدهای داشت و یکی دو دندان طلا که وقتی میخندید برق میزدند. فارسی را با ترکی یکی میکرد و هرجور شده منظورش را میرساند. دو پسر داشت، پسر بزرگ عسلی و پسر کوچک شریف. دخترهایی هم داشت که … بیشتر بخوانید “از گذشته آمده بود” »
نویسنده: محسن توحیدیان
میگویند کسی چیزی به چشمم انداخته. چیزی بهاندازهی یک سنگریزه که توی هوا میچرخد و چشم را از کاسه بیرون میاندازد. شاید پسربچهای با یک تیرکمان بوده یا دیوانهای که تفنگی دستش دادهاند. اما من این را باور نمیکنم چون هم آغامحمدخان را دیدهام، هم آن زن را که برای من بالاترین حقیقت در زندگی … بیشتر بخوانید “چشمهایم را به او دادهام” »
در چهارراهِ چهلسالهگی، بادی سخت وزیدن گرفت. آنگاه دانستم که آنچه در تمامی عمر بر من وزیده است، پرتو آفتابهای لعنت بوده است. از چهار جهت، بادِ غبارآلود، دلزدگی و اندوهِ روزهای دراز و خیابانهای کوتاه را به هوا میبرد. روزنامهها و زبالهها را اینجا و آنجا پخش میکند و چون سپوری مست، به چشماندازِ … بیشتر بخوانید “در چهارراهِ چهلسالهگی” »
«دنیا زنی است بهنام سهیلا» شعرِ بلندِ محمد حیاتی است. کتابی است برای زنان و نقشی که در پردههای جامعه میزنند. کتاب در نشر خودکامه منتشر شده است. ۱ دنیا زنی است بهنام سهیلا پیر نمیشود موهای سفیدش نمیریزد هر روز جوان و بیمار رو در روی آینه موهایش را شانه میزند قرصهای رنگارنگ را … بیشتر بخوانید “دانلود کتاب «دنیا زنی است بهنام سهیلا»” »
چوبک داد آن آخرین نوشتههایش را بسوزانند. مثل بدنش که نگذاشت طعمهی موریانههای خاک شود. پیرمرد نابینا را هنگامی که به یقین رسیدند دیگر زنده نمیشود در آتش انداختند و خاکسترش را به آبهای آزاد سپردند. بارها از خودم پرسیدهام که آن نوشتهها چه بودهاند؟ و اگر آن کاغذپارهها بدنی داشتند، در برابر خاموشی روزگار … بیشتر بخوانید “سنگ صبور” »
