ابهام، گرسنگی، انتظار. فصلی در دوزخ آرتور رمبو را در چنین احوالی خواندم. در یک ایستگاه اتوبوس پرتافتاده نشسته بودم و انتظار میکشیدم. آفتاب نیمروز، آسفالت را نرم میکرد و باد گرم تابستان گرد و خاک را از بیابانهای پشت ایستگاه برمیداشت و اینجا و آنجا میپاشید. نیمروز، وقت محبوب من. همان ساعتی که خوش دارم همیشه در آن بمانم و زمانی که مرگ میآید، من را در چنان نیمروزی از پا در بیاورد. نه در شبی بارانی، یا سحرگاهی آمیخته با بوی الکل در کنار پرستاری خوابآلود. در یک نیمروز گرم، در فاصلهای که عقل با ذرات بلور در خون معلق میماند و تبخیر میشود و هوا انباشته از بوی بالهای زنبور است. و چه خوشتر وقتی که در نیمروز رمبو میخواندم. در ناراحتی محض، با گرسنگی، ابهام و انتظار بیپایان. هر بیست دقیقه یک اتوبوس میآمد. رانندهای که چشمهایش را نمیدیدم دکمه را میزد. درها باز میشدند. مسافران نامرئی پیاده میشدند و گروهی دیگر سوار میشدند. اتوبوس با صندلیهای خالی راه میافتاد و در چشمانداز یک شهر بیابانی و دلگیر گم میشد. هیچکدام از اتوبوسها به شهرکی نمیرفتند که باید میرفتم. روی پیشانی هرکدام از آنها کلماتی غریب میدرخشید. کلماتی که آنها را برای فریب و گم و گور کردن همیشگی مسافران در دنیا نوشته بودند. میخواندم و دوردست غبارآلود را تماشا میکردم. سیگار هم داشتم اما کشیدنش لذتی نداشت. گرسنگی امان نمیداد. نشستم و خواندم. ساعتها یا شاید سالها. و نیمروز به آخر نمیرسید. اتوبوسها میآمدند و میرفتند اما هیچکدامشان آن اتوبوسی نبود که باید من را به خانه میبردند. دست آخر رهگذری که بیهدف توی بیابان با خودش راه میرفت هشدار داد که تمام آن اتوبوسها به همان شهرک لعنتی من میرفتهاند و حالا که یک جمعهی خاموش و نفسبریده است، دیگر اتوبوسی هم در کار نیست. در فشاری ناخواسته، یک قبض روح، و یک برزخ واقعی، فصلی در دوزخ را خواندم و بعد فکر کردم که آدم باید برای خواندن بعضی از کتابها خودش را در وضعیتی ناراحت یا یکسره ظالمانه بگذارد. یادم آمد که سالها پیش برای خواندن همسایهها در یک تابستان گرم، کولر را خاموش کرده بودم. عرق ریخته بودم تا آفتاب ستمگر اهواز بر خالد بتابد و امانآقا در همان شرجی نفسگیر با کمربند بلورخانم را سیاه کند. کتاب رمبو را نباید در آرامش خانه خواند، لمیده در یک کاناپهی نرم و در نظارت گربهای که در چرت عصرگاهیاش غوطه میخورد. باید در وضعیتی ناراحت، و آمیخته با دلهره خواندش. و اگر میشود، در یک فقدان بزرگ یا اضطراری حلناشدنی. ترجمهاش؟ نه عباس پژمان کتاب را از امکانات زبان فارسی محروم کرده است. زبانی که آن را برای شعر اختراع کردهاند، در دستان مترجم، یک ابزار پیش پا افتاده برای انتقال معناست. در آن خبری از جادوی شعر نیست با اینکه شعر فارسی میزبان بخشندهای برای زبانهای دیگر است و میتوان هر شعری را از هر زبانی به آن دعوت کرد. میزبانی دارا، گشادهرو و دست و دلباز. ترجمهی پژمان هم یکی از ناراحتیها و قبضهای وضعیت بود. باید هنگام خواندن و چشمداشتن به خط اتوبوسها و جنگ با گرسنگی، هر کلمه را با کلمهی دیگری در ذهنم جایگزین میکردم و حسرت میکشیدم که این مترجم فرزانه چرا این ترکیب یا کلمه را ندیده است و چه حسرتها که پروازهای شعر رمبو در ساختارهای کلیشهای کلام گنگ مانده است و چه میشد اگر یک شاعر دستی به ترجمهی او میکشید. اتوبوسی نیامد. ساعتها گذشت و سطر آخر را که خواندم پیاده راه افتادم تا خودم را بهجایی برسانم. در نیمروز. همان وقتی که دوست دارم.




