شعر
ابهام، گرسنگی، انتظار. فصلی در دوزخ آرتور رمبو را در چنین احوالی خواندم. در یک ایستگاه اتوبوس پرتافتاده نشسته بودم و انتظار میکشیدم. آفتاب نیمروز، آسفالت را نرم میکرد و باد گرم تابستان گرد و خاک را از بیابانهای پشت ایستگاه برمیداشت و اینجا و آنجا میپاشید. نیمروز، وقت محبوب من. همان ساعتی که خوش … بیشتر بخوانید “فصلی در دوزخ” »
