به خویشتنِ محبوبِ خویش
نویسنده
این سطرها را پیشکش میکند
ولادیمیر مایاکوفسکی
فارسی محسن توحیدیان
شش.
سنگین.
ناقوسهای ساعت.
«آنچه از آنِ قیصر است به قیصر بدهید
و آنچه از آنِ پروردگار است به پروردگار…»
اما کسی همچو من
کجا باید پهلو بگیرد؟
کجا برای خودم
لانهای پیدا کنم؟
اگر چون اقیانوسِ اقیانوسها کوچک بودم،
بر نوک پنجهی موجها برمیخاستم،
چون مدی کشیده
تا ماه را نوازش کنم.
کجا کسی را پیدا کنم
که به اندازهی من
بزرگ باشد برای دوست داشتن؟
چنان بزرگ
که آسمان هم برای جا دادنش کوچک باشد؟
اگر بیچیز بودم،
بیچیز چون یک دو جین میلیونر،
باز هم دشوار بود.
پول برای روح چه ارزشی دارد؟
که روح دزدی است سیریناپذیر.
طلای تمام کالیفرنیاها هم
برای فوجِ شورشیِ خواستههایم
بس نیست.
کاش زبانبسته بودم،
چون دانته یا پترارک؛
میتوانستم دل زنی را آتش بزنم،
با برگههایی آکنده از شعر.
خاکسترش کنم!
واژههایم
و عشقم
دروازهای باشکوه میسازند؛
از زیر آن، با تمام شکوهشان،
بیآنکه ردی بهجا بگذارند،
معشوقههای تمامِ دورانها
خواهند گذشت!
اگر
به خاموشیِ رعد بودم،
چه زاریها میکردم،
چه نالهها سر میدادم!
یک نالهی من
صومعهی فرسودهی جهان را
به لرزه میانداخت.
و اگر
سرانجام میغریدم،
با تمامِ توانِ ریههای جهان
و شاید بیشتر،
دنبالهدارها، پریشان،
دستهاشان را به هم میفشردند
و تبزده از سقف آسمان
فرو میجهیدند.
اگر به سیاهیِ خورشید بودم،
شب را
با شعاعِ چشمانم
سوراخ میکردم؛
و نیز،
تنهای تنها،
با خویشتنِ تابناکم،
سینهی چروکیدهی زمین را
برمیافراشتم.
خواهم گذشت،
چندان که عشق بس بزرگم را
پشت سر میکشم.
در کدام
شبِ تبآلودِ جنونزده،
کدام جالوتها
مرا زادهاند؟
من،
اینهمه بزرگ،
و به درد هیچکس نخورده؟




