بادبان کوچک به قلبی افراشتهکه دریاها از آن میگذرندبا چشمهای آبی نافذکه نگاه ماهیان را میبلعددوردستهافانوسها برایش میرقصنددست تکان میدهدآه میکشدساحلی با صدفهای سپیدشکه در گیسوان ماه میدرخشداز او دور میشودو او همچنان ایستاده استبر مدار موجابهای جهانو بادها و فریادهادر او میخواننددر اوکه بادبان کوچکی بیش نیست. ▪️▪️▪️▪️▪️▪️ رودی در آسمان از هیاهوی رجالهها … بیشتر بخوانید “سه شعر از عادل بیابانگرد جوان” »
چکاوک صبحانه سنگی که میشکند چکاوکِ صبحانه است زیر دندان سرود میخواند و پیرمردان در باغ مجاور سر تکان میدهند این همان روز دیگر است بهدور از اسبها به دور از شمعدانیها که در فاصلههای بین ستارهای رستن و بازشدنِ گلهاشان را نمیبینیم من و دژخیمی که در پیراهن است بر پیشانی … بیشتر بخوانید “دو شعر از محسن توحیدیان” »
جرج تایش ▪️ ترجمهی محمد مرادی ▪️ نقدی بر کتابِ «خط مستقیم: یادداشتهایی در باب شعر و شاعری» نوشتهی «ران پجت» «هروقت نام مکتب نیویورک را میشنوم، به یاد استندآپ کمدی «فانی بون» و برنامههای محبوبم «تیکینگ کپ» و جانسون میافتم. از وقتی دست راست و چپ خود را شناختهام، اینها سه دستمایهی اقتباس از … بیشتر بخوانید “گلهای وحشی بدون هوا” »
محسن توحیدیان ▪️ اگر به امامزاده طاهر بروید، او را میبینید. او خودش شما را پیدا میکند. وقتی ببیند بین گورها پرسه میزنید، خودش را میرساند. میپرسد «دنبال حسن گلنراقی میگردید؟» با همین یک سوال، او راهنمای شما در خوابگاه مردگان میشود. اسمش محمدرضا است. بیشتر از بیست سال ندارد و همیشه هم آنجاست. وقتی … بیشتر بخوانید “هادس در امامزاده طاهر” »
محسن توحیدیان ▪️ • در روستایی دورافتاده در لاتزیو ایتالیا، پیش از شام زنها گرد نشستهاند و جوری که مردها نشنوند با هم حرف میزنند. یکی از آنها میگوید: «موسولینی را گرفتهاند.» «بیچاره او هم آدم است.» «میگویند خیلی آتشی بوده.» «آره. زنها را شلاق میزده.» «من نمیفهمم چجور میشود با کسی که آدم را … بیشتر بخوانید “دو زن ساختهی ویتوریو د سیکا” »


