گوبلز در آخرین نامه به پسرخواندهاش هارالد از سنجاقی طلایی نوشت که پیشوا شب قبلش به همسرش ماگدا هدیه داده بود. سنجاقی که هیتلر آن را برای سالها به ژاکتش میزد. قطعهی متبرک لباس رهبری که وفاداران بسیار داشت، هزاران دختر آلمانی برایش نامهی فدایت شوم مینوشتند و بسیاری از سرسپردهگانش در لحظهی مرگ نامش را فریاد میزدند. سنجاقی که ارادت قلبی هیتلر به خانوادهی گوبلز را نشان میداد و در آن شام آخر نیمهمسیحی، چون نشانهای قدسی از وجود پیشوا روی لباس ماگدا یا توی موهایش بهیادگار میماند. مینویسد فکر میکنم مادرت سراپا شایستهی داشتن این سنجاق است و تو میتوانی با خیال راحت به داشتن چنین پدر و مادری افتخار کنی چون ما برای جان و ناموسمان جنگیدیم و تا دم آخر به پیشوا و آرمانهای مقدس او وفادار ماندیم. از سرنوشت سنجاق طلایی هیتلر بیخبرم. شاید حالا در کلکسیون یکی از خرپولهای اروپا یا در یکی از موزههای مربوط به یادمانهای جنگ باشد. شاید هم سربازی آن را از لباس ماگدا برداشته و به همسرش هدیه داده باشد. جنگ به پایان رسید. آلمان نازی شکست خورد و سربازهایی که امیدی به پایان جنگ نداشتند به خانههاشان برگشتند. گوبلز پس از خودکشی پیشوا صدر اعظم آلمان شد و فردایش در همان زیرزمینی که آخرین نامهاش را نوشت، به زندگی خودش، همسرش و شش فرزندش پایان داد. با خوردن ترکیب مرگباری از سیانید. در نامهاش مینویسد بر این باور است که روزی حقیقت از زیر بار دروغ بیرون میآید و پاکی و بیگناهی او و همکارانش بر همه آشکار میشود. شاید چنین باشد و حقیقتِ اندیشههای گوبلز و پیشوا آشکار شده باشد اما حقیقتی بالاتر از شکست دستگاه گوبلزی نیست. درِ کارخانهی بزرگ تولیدات گوبلز تخته شد. شاید بسیار پیشتر از فروپاشی نظام هیتلری. تبلیغات نتوانست آنها را از افتادن در چاهی که خود کنده بودند بازدارد. دیگر ساختن فیلمهای قهرمانی و ساختن قهرمانان جنگی دردی دوا نمیکرد. جمعیت سربازهایی که سالنهای سینما را پر میکردند از ته دل به کمدیهای روی پرده نمیخندیدند. سانسور دیگر نمیتوانست قامت بلند حقیقت را که از پرده بیرون افتاده بود بپوشاند. زارا لیندر، ماریکا روک، لیدا بارووا، پولا نگری، آدینا ماندلوا، یوهانس هیستر و هر بازیگر کلهخری که آنها برای سینمای نازی باد کردند، با سقوط امپراتوری رایش سوم ناپدید شدند. دیگر هیچ بلندگو و آنتنی باقی نماند که بخواهد حقانیت آرمانهای پیشوا را فریاد بزند. فرهنگ در برابر تفنگ به زانو درآمد. آرمان و حقیقت و امر قدسی وجود پیشوا باد هوا شد.گوبلز که خودش را بهحق رهبر فرهنگی و مدیر دستگاه فرهنگسازی هیتلر میدانست، در آن آخرین نامهاش از پیروزی خون بر شمشیر نوشت و همهچیز را به خدا واگذار کرد. در ذهن او کمترین تردیدی در ایمانش به آرمانهای هیتلر پیدا نشده بود و گمان میکرد سالها دوندگی برای ساختن فرهنگ آلمانی بینتیجه نبوده است. اما جهان پس از گوبلز زیر و رو شد. ملتی که به باور او باید جهان را به زیر میکشید و بر مردم دنیا سروری میکرد، سرش را پایین انداخت و دروازههای کشورش را برای آمدن میلیونها پناهجوی بیگانه باز کرد. گذشت زمان نشان داد که حقیقتِ جمعی وجود ندارد اما گوبلز زنده نبود تا چنین حقیقتی را ببیند.




