همسایهی روبهرویی ما پیرزن ترکی بود که تمام محله او را عمهخانم صدا میزدند. قد بلند و تکیدهای داشت و یکی دو دندان طلا که وقتی میخندید برق میزدند. فارسی را با ترکی یکی میکرد و هرجور شده منظورش را میرساند. دو پسر داشت، پسر بزرگ عسلی و پسر کوچک شریف. دخترهایی هم داشت که شوهر کرده بودند. شوهرش سیفعلی کارگر بود. عمهخانم من را به خانهاش راه میداد و بیجهت قربان صدقهام میرفت. اگر صبح نوروز بود، یک صد تومنی تا نخورده کف دستم میگذاشت. همیشه بوی توتون میداد. مینشست کنار شوهرش و به کاغذ سیگار زبان میزد. یکی میپیچید و دود میکرد. به شوهرش که مرد ساده و بیزبانی بود میگفت برایم چای بریزد و به عسلی سفارش میکرد هوایم را توی محله داشته باشد. عسلی از همهی ما بزرگتر بود. بزنبهادر و کلهخراب بود و اگر جایی بزنبزن میشد، خودش را میرساند تا دعوا را بخواباند. شنیدم خودش را دار زده. نمیدانم در چندسالهگی. آنوقتها که ما مدرسه نمیرفتیم او یک عالمه تجدیدی داشت. آنوقتها شاید ده دوازدهساله بود و وقتی خودش را دار زد سی و چندساله. عمو سیفعلی هم مرد. شنیدم عمهخانم هم مرده. آخرینباری که دیدمش، بیست و چندساله بودم. نشناختمش. بغلم کرد. هنوز بوی توتون میداد. بوی چادرش هم فرق نکرده بود. از گذشته آمده بود. از آن کوچهی درازی که خیابان پاسداران را به پانزده خرداد میرساند و از خانهای که تیرهای چوبی داشت و یک حیاط سیمانی و یک شیر آب. روزگار چلانده بودش. مثل همان کوچه و همان خانهها کهنه شده بود. دندانهای طلایش را فروخته بود. آن دندانهای دیگرش هم افتاده بودند. شیارهای عمیقی دور دهانش پیدا شده بود. پیشانیاش پیچیده و به هم رفته بود. چشمهایش دیگر برقی نداشت. دستم را توی دستهایش گرفت. گفت چجور دوباره به محله برگشتهای؟ یعنی حدس میزنم اینجور گفت چون صدایش را بهزور میشنیدم. همان را هم به ترکی میگفت. دیگر مثل آنوقتها کوششی برای فارسی نمیکرد. بعد پرسید پولی داری به من بدهی؟ این را هم بعدها فهمیدم. در بیخوابیهای شبانه، در آن خانهی فلکهی پنج فردیس. فقط دیدم که چشمهایش خیس شد و تا به خودم بیایم رفته بود. حالا نمیدانم برگشته بودم محله که چه خاکی به سرم بریزم. شریف کاری در شهرداری پیدا کرد و همان را ادامه داد. شنیدم عسلی توی مواد افتاده و بهخاطر نداری و بیچارهگی طناب انداخته دور گردنش. یک بار دم غروب پسر غریبهای که از کوچه رد میشد، دوچرخهام را برداشت و زد به چاک. دوچرخهی قرمزم را. عسلی ظاهر شد و پسرک را گرفت. شنیدم تاب وابستهگی به هروئین را نیاورده. حالا که خانوادهی عمهخانم ناپدید شده میخواهم بدانم آنها آمده بودند توی دنیا چکار کنند. توی دنیا و توی آن کوچه که بیشتر فصلهایش تابستان بود. شریف زبانش میگرفت. ترکی و فارسی هم نداشت. وقتی میخواست چیزی بگوید آدم را جانبهسر میکرد. قیافهاش به عمهخانم رفته بود. عسلی به عمو سیفعلی شباهت داشت. هم در هیکل هم در فک و پیشانی. اما چشمهای جفتشان چشمهای عمهخانم بود. راستی به عمهخانم، خانمطلا هم میگفتند. شاید توی شناسنامهاش طلا آمده بود. شاید هم بهخاطر دندانهای طلایش اینجور میگفتند. دست توی جیبهایم نکردم که هرچه دارم به او بدهم. چون نفهمیدم چه میگوید. ناگهان غیبش زد. بهعمرم او را اینجور ندیده بودم. انگار مرگ را یک کوچه پایینتر دیده بود و داشت از دستش فرار میکرد. و به کسی هم نمیتوانست بگوید. وقتی او را دیدم هم عسلی را از دست داده بود هم شوهرش را. شاید هم عسلی یکی دو سال بعد خودش را دار زده بود. شاید هم هیچکدام از آنها وجود نداشتهاند. اما شریف وجود دارد. البته شنیدهام. حتمن زن و بچه هم دارد. یک جایی در شهرداری کار میکند. یک بار رفتم خانهی عمهخانم را ببینم. دیدم جایش یک خانهی دیگر ساختهاند. خانهی ما هم دیگر آن خانهی قدیمی نبود. کارخانهی موزاییکسازی سر کوچه هم تعطیل شده بود. حمام عمومی را هم بسته بودند. عمهخانم یک بقچه داشت که همیشه همراهش بود. جوانیاش را ندیده بودم. از وقتی خودم را شناختم یک پیرزن بلند و تکیده بود اما آن بار آخری که دیدمش یکی دیگر بود. پیرزنی تنها و پریشان با دهانی خالی از دندان و فارسی، با چادر مشکی رنگ و رو رفته و پوستی که بو و مزهی مرگ میداد و چشمهایی که در چشمهای مرگ نظر کرده بود. مثل همان وقتها بغلم کرد و چیزهایی گفت. بعدها فهمیدم چه گفته است. وقتی دیگر پول به کارش نمیآمد. عمهخانم تنها کسی بود که وقتی به عیادتم آمد دید که مثل بادکنک به سقف چسبیدهام. در روزهای تب، وقتی وحشت دستهای خونین مدرسهی پانزده بیمارم کرده بود. دستهایی که وقتی آن سه دانشآموز بختبرگشته به دستشویی میروند به آنها خون میپاشند. فقط عمهخانم سر بالا میکرد و صدایم را میشنید. یک هفتهی تمام به سقف خانه چسبیده بودم و میدیدم آن پایین دوا درمانم میکنند که تبم را پایین بیاورند. التماسها کردم که من را پایین بیاورند اما گوش کسی بدهکار نبود. گریه میکردم و حجم میگرفتم و مثل بادکنکی از بادهایِ سمومِ وهم فربه میشدم. عمهخانم سر بالا میکرد و با پریشانی چانه میجنباند. یک هفته بعد که تب پایین آمد به خانهاش رفتم. نشسته بود و سیگارش را میپیچید. میخواست چیزی بگوید. خجالت میکشیدم که بگوید من را آن بالا دیده. همین که دهان باز کرد زدم بیرون و تا یک ماه به خانهاش نرفتم. در بیخوابیهای خانهی فردیس به من الهام شد که پیرزن آن روز چه گفته بود. دندانهایش را فروخته بود. نخواسته بود که آنها را با خودش به گور ببرد.




