محسن توحیدیان ▪️ ▪️ «باید قبول کرد که ما در یک شهر کارگری زندگی میکردیم. هر کارخانه ده طبقه داشت و دیوارها پر از شیشه بود. عصر که کارگرها میرفتند، اسکلت عظیم ماشینهای ریسندگی و بافندگی، چوببری و چینیسازی از پشت شیشهها پیدا میشد و نور سرخ و تپندهی آفتاب روی آنها میتابید. من نفسم … بیشتر بخوانید “نگاهی به داستان عصر قربانی غزاله علیزاده” »
دسته: داستان
داستان
داستان
محسن توحیدیان ▪️ ▪️«اینور بین ما، یعنی توی مردم ولوله بود، آنور وسط کوچه زنه داشت برای خودش یواشیواش زبان میزد به نمک. بعد سرش را بلند کرد. انگار یکهو چیزی یادش آمده باشد. با چشمهاش بین جمعیت گشت. نمیدانم دنبال چی میگشت. بعد با سر اشاره کرد که بیا! گفتم من؟ گفت بیا! یکی … بیشتر بخوانید “نگاهی به داستان برج کورش اسدی” »
داستان
محسن توحیدیان ▪️ نگاهی به داستان تجسم شوربختی اونهتی ▪️ داستانهایی را که در بندرگاهها میگذرند دوست دارم. داستانهای بندر بیقرارم میکنند. همیشه چیزی جادویی و کسالتبار در آنها هست. غمی که موجهای بیامان دریا نمیتوانند آن را با خود ببرند. تاشی از جادو و خیال که افقِ بعیدِ ممتد در روزهای آرام با خود … بیشتر بخوانید “تجسم شوربختی” »
