محسن توحیدیان ▪️ بیشتر شبها خواب آن مرد را میدیدم. اسمش «آسیب» بود. اولینبار در صف بانک دیدمش. به بهانهای مسخره با او دست به یقه شدم و از همان شب بزنبزنهای ما شروع شد. شب بعدش او را در اتوبوس دیدم. از ته اتوبوس میآمد و یکییکی از مسافرها بلیتشان را میخواست تا پاره … بیشتر بخوانید “آسیب” »
دسته: یادداشت
محسن توحیدیان ▪️ اگر به امامزاده طاهر بروید، او را میبینید. او خودش شما را پیدا میکند. وقتی ببیند بین گورها پرسه میزنید، خودش را میرساند. میپرسد «دنبال حسن گلنراقی میگردید؟» با همین یک سوال، او راهنمای شما در خوابگاه مردگان میشود. اسمش محمدرضا است. بیشتر از بیست سال ندارد و همیشه هم آنجاست. وقتی … بیشتر بخوانید “هادس در امامزاده طاهر” »
محسن توحیدیان ▪️ برج بابل را بنا کردند تا از آن بالا بروند و به بهشت برسند. بعد از توفان بزرگ، آنها در شنعار گرد آمدند و چون به یک زبان سخن میگفتند، شهری بزرگ بنا کردند و در میانهی آن برجی ساختند که سر در ابرها برده بود. یهوه که به نظارت پایین آمد، … بیشتر بخوانید “برج بابل” »
محسن توحیدیان ▪️ مادر خانواده یک پایش کوتاه بود. پدر خانواده کور بود و دختر نوجوانشان سندروم داون داشت. در تخت طاووس و زیر آفتاب نیمروز میخواستند هرجور شده بروند آنطرف خیابان. به هم پیچیده بودند. پدر از وحشت گمراهی در تاریکی پشت پلکهایش و دختر از هراس موهومی که خشونت ماشینهای خیابان به دلش … بیشتر بخوانید “جوخهی عجیبها” »
محسن توحیدیان ▪️ ◍ کسی پیام داد که دوست داریم با تو کار کنیم اما باید به دو سوال ما صادقانه جواب بدهی. یکی اینکه برای ما بنویسی که ابزار کارت چیست و دوم اینکه مردی یا زن؟ برایش نوشتم من مرد هستم. گفت خیلی بد شد چون ما نمیخواهیم یک مرد این کار را … بیشتر بخوانید “مردنِ مورچهها” »
