چوبک داد آن آخرین نوشتههایش را بسوزانند. مثل بدنش که نگذاشت طعمهی موریانههای خاک شود. پیرمرد نابینا را هنگامی که به یقین رسیدند دیگر زنده نمیشود در آتش انداختند و خاکسترش را به آبهای آزاد سپردند. بارها از خودم پرسیدهام که آن نوشتهها چه بودهاند؟ و اگر آن کاغذپارهها بدنی داشتند، در برابر خاموشی روزگار او چه رفتار میکردند؟ اگر کلیله و دمنهی رودکی بود چه رفتاری میکرد؟ نشستم یک بار دیگر سنگ صبور را دست گرفتم. هفت هشت ساعته خواندمش. از آنجایی که احمد آقا به آسید ملوچ از عشق گوهر میگوید و در وحشت زلزله میلرزد. ناگهان دیدم بیشتر از بیست سال است که در اتاق احمد آقا جا ماندهام. خودم را آنجا پیدا کردم. دیدم گوشهی اتاق ایستادهام و با آسید ملوچ حرف میزنم. نمیدانستم آنجا هستم. فکر میکردم جوانی خیلی چیرها را درمان میکند و به آدم فراموشی میدهد اما پیدا کردن خودم در آن خانهی دورساز وقتی هیچ انتظارش را نداشتم تکانم داد. اینجور شد که خواب دیدم در کتابخانه نشستهام و کتاب میخوانم. ناگهان میشنوم که بیرون قیامتی بهپا شده است. هرکسی که توی کتابخانه است سراسیمه بیرون میدود. حتا رییس کتابخانه همهچیز را به امان خدا ول میکند. من هم ناخواسته از جا میپرم و خودم را میرسانم توی خیابان. ساختمان کتابخانه را توی قدیمیترین پارک شهر ساختهاند. هنوز هم آنجاست. بزرگترش هم کردهاند. درختهای نارون و صنوبر، شمشادها، چمنزار پر از ته سیگار و آشغال. مردم از سر و کول هم بالا میروند. هرچه میپرسم چی شده کسی جوابم نمیدهد. ولوله میکنند و همدیگر را کنار میزنند تا صحنه را ببینند. هرجور شده خودم را توی جمعیت جا میکنم و آنوقت است که آن صحنهی هولانگیز را میبینم؛ چمنزار را کندهاند و چه جنازههایی بیرون افتاده. ده یا دوازده جنازه که معلوم است همین چند روز پیش ترتیبشان را دادهاند. هیچکدام از آنها را نمیشناسم. نه مردشان را نه زنشان را. خیلی فکر کردم که این خواب از کجا خودش را به من نشان داده است. وحشتی که در خواب احساس کردم اندازه نداشت و آن وحشت تا روزها در جانم ماند. کجا دیده بودم این خواب را؟ بعد ناگهان به من الهام شد که این همان صحنهی خوفناک کشف جنازهها در سنگ صبور چوبک است که بیست سال پیش خواندهام. صحنهای که آجان میآید احمد آقا را میبرد سروقت جنازههای سیفالقلم تا گوهر را میان آنها شناسایی کند. این صحنه از همانجا به من غالب شده بود و یکجایی در ذهن من پنهان مانده بود تا در سیاهترین روزگار عمرم بالا بیاید و وحشتی بر وحشت زیستن اضافه کند.




