به من اینجور گفتند دوران کودکیام برای همیشه تمام شده که در خواب دیدم که در بنایی قدیمی در یکی از محلههای بچگیام گیر افتادهام. همیشه خواب آن خانهی خشتی را میدیدم. آن خانه یک «جا» در نقشهی خوابهای من بود. بیرون از خواب آن خانه وجود نداشت. مکانش در خواب بود و باید هرازگاهی … بیشتر بخوانید “پیچیدن مرگ در روزهای کودکی” »
برچسب: #محسن_توحیدیان
یادداشت
یادداشت
محسن توحیدیان ▪️ هجدهساله بودیم و آنها گلوی تو را فشار دادند. گلویِ برگِ گُلت را فشار دادند و به تو گفتند مادر و خواهرت را به خانه میبرند تا با آنها باشند و مثل بدکارهها با لباس کم و درد زیاد در خیابان رهایشان میکنند. به تو گفتند هرکسی را با خود به هر … بیشتر بخوانید “برای ساعت چهار” »
یادداشت
محسن توحیدیان ▪️ در باغ ماهان لطيفهها رانديم. شب با سوسوی داغ گيلاسها از لابهلای شاخهها میگذشت. ماهِ تمام بر جوانی ما كمان میكشيد. سيگارها به ديوارهی تاريكی بوسه میزدند، مرغ حق با چشمانِ پرسان، خطهای مهيب آتش را تو میكشيد، به چينه و سرنوشت بدل میكرد. همهچيز در نهايت سرخوشی و گستردگی بود و … بیشتر بخوانید “در باغِ ماهان” »
