در بعدازظهر زمستانی، محمدعلی آمد. با همان چشمهایی که رنگش به سبز میزد اما طلایی هم بود. با آن ابروهای کشیده و زیبایش و با قامتی که خواه ناخواه خمیده بود از بس بلند بود و تکیده. خودش بود و حتا موهایش سفید مانده بود و گوشههای سرش به زردی میزد. گفت میخواهم بروم کوچهی گلریز. اگر تو هم بیایی با هم میرویم. یکی از آن خندههای دنداننمای قشنگش کرد که دل آدم را با خودش میبرد. گفت میخواهی برش دار اگر پول داری. من که میدانی پول ندارم. کتاب را این دست آن دست کردم. گفت باورت میشود بهخاطر همین کتاب برگشتهام؟ همین که دست گرفتی و سرت را بالا کردی که آه بکشی خودم را رساندم. کتاب را برداشتم و پولش را به دستفروش دادم و راه افتادیم. گفت اگر سیگار هم داشته باشی خوب است چون میدانی که فقط همین لباسهای تنم را دارم.
چه آسمان آبی قشنگی بود که راه افتادیم بهسمت کوچهی گلریز و من آنقدر دلم گرفته بود که میخواستم همانجا بزنم زیر گریه. سیگاری برایش روشن کردم. گفت بله همین که کتاب را دست گرفتی آمدم. فقط میدانی که نمیتوانم همان آدم قبلی باشم. این خیلی غمانگیز است اما نمیارزد به اینکه حالا دهانی دارم و میتوانم راه هم بروم؟ میارزد، خیلی هم میارزد اما همانجور که خودت هم فهمیدهای غمانگیز است.
دیگر حرف خاصی نزدیم و او بنا داشت دور و برش را خیلی خوب تماشا کند. آنقدر راه رفتیم که اتوبانها و کوچهها و خیابانها تمام شد و شاید چندسال گذشت. آخرسر که رسیدیم سر کوچه و دروازهی خانهاش را دید، یک گوشه نشست و مثل ابر بهار گریه کرد. خانهی ته بنبست گلریز همان خانهی قدیمی بود و در این سالها تکان نخورده بود. اگر میتوانستیم پا توی خانه بگذاریم، همهچیز مثل همان سالها سر جایش بود. حتا کتری هم روی بخاری میجوشید و گربهها هم یک گوشه خف کرده بودند تا کفتر چاهیها را بگیرند. کتابها، قاب عکسها، مبلهای زهوار دررفته و قدیمی، خرت و پرتهای روی طاقچه، میز جلوی مبلها که یک سینی چایی تازه رویش میدرخشید، پستچی که میآمد و یک بسته کتاب برایش میآورد و او چندتا از کتابها را ندیده و نخوانده به من میداد، همهچیز همانجور بود اگر میتوانستیم در خانه را بزنیم و کسی بود که در را برایمان باز کند. اشکش بند نمیآمد. شانههایش بدجور تکان میخورد. توی خودش مچاله شده بود و دیگر برایش مهم نبود کسی او را بشناسد. مرگ با آدم چه کارها که نمیکند. مرگ چه بلاها که سر آدم نمیآورد و آدم وقتی برمیگردد چه غربتی روی شانههایش میافتد. کنارش نشستم و یک دل سیر گریه کردم. گریهاش که بند آمد گفت آن کتاب فرخی را توی کتابخانهات بگذار اما دیگر بازش نکن و فکر کن اصلن آدمی مثل من را نمیشناسی. میبینی که من هم دیگر آن آدم سابق نیستم. خوب نگاه کن. دستش را روی شانهام گذاشت. دوباره گفت خوب نگاه کن. گریه نکن. ببین. سرم را بالا آوردم و خوب که نگاه کردم دیدم راست میگوید و حتا رنگ چشمهایش میشی است و قد و قامتش آنقدر کوچک شده که لباسها به تنش زار میزنند. موهایش کمپشتتر، شکمش برآمده و حالت دهان و ابروهایش جوری که همین حالا باید برود یک سطل ماست و نیمکیلو گوجه بخرد و ببرد برای زن و بچهاش. خندید. در خندهاش هنوز ردی از آن خندهی دلربایش بود اما داشت مثل یک گوله برف روی آسفالت آب میشد. جوری که دیگر نمیتوانستی بگویی این همان لبخند دنداننمای قشنگ است. گفت ببخش دلگیرت کردم. زندگی همین است. حالا من باید بروم و آدم دیگری بشوم و اسم دیگری هم روی خودم بگذارم. این کوچه و آن خانه و آن کتابها و هرچیز دیگری را هم فراموش کنم. فراموش هم میکنم. به اختیار خودم نیست. گفتم اسمت را بگذار یحیا. البته اگر دوست داری. گفت خب فرقی نمیکند. شاید اسم من همین حالا یحیا باشد. بگذار شناسنامهام را ببینم. دست توی جیب بغلش کرد و شناسنامهاش را بیرون آورد. خندید. گفت بله. اسم من یحیاست. ببین. هم اسم من یحیاست و هم اسم خیلیهای دیگر.
کلاهش را سر گذاشت و مثل یک غریبه به راه افتاد. نشستم و رفتنش را تماشا کردم. جمالزاده را بالا رفت و توی شلوغی آدمهای پیادهرو گم شد. همانجور که میرفت دیدم کوتاه و کوتاهتر میشود و کلاهش دیگر در باد نمیلرزد.





🥺🥺🥺