محسن توحیدیان ▪️
«اینجا خوانندهای آرمیده است که هرگز این کتاب را نخواهد گشود. او برای همیشه در اینجا مرده است.»
قاموس خزران نوشتهی میلوراد پاویچ عجیبترین رمانی است که خواندهام. این کتاب سراسر شگفتی، آنچه را از فانتزی و خلاقیت سراغ دارید بههم میریزد. پاویچ رمانش را در چارچوب واژهنامهای نوشته است که میتوان برای سر زدن به شخصیتهای بیمانندش آن را از هر صفحهای باز کرد. در پیشگفتار کتاب مینویسد:
در این رمان هیچ زمانی رعایت نمیشود و لازم هم نیست. از این رو، هر خوانندهای مانند بازی دومینو یا کارت، کتاب را برای خودش جمع میکند و مانند آینه، از این واژهنامه به اندازهای که در آن میگذارد برمیدارد، زیرا شما نمیتوانید از حقیقت بیشتر از آنچه در آن میگذارید بهره ببرید.»
و مینویسد:
«میشود این کتاب را مثل قاموس دبمانوس به روشهای گوناگون خواند. این کتاب مثل نسخهی دبمانوس کتابی است گشوده، حتا وقتی آن را میبندیم. همچنین کتابی است که میتوان تکمیلش کرد: یعنی همانطور که در آغاز با کار نخستین واژهنگار شکل گرفت و اکنون کار دومین واژهنگار را در دست داریم، در آینده نیز واژهنگاران دیگری برای تکمیل آن دست بهکار شوند… خواننده میتواند این اثر را به شیوهای که میپسندد بخواند. عدهای در آن مثل هر قاموس دیگری دنبال یک واژه یا یک اسم خاص خواهند گشت و برخی دیگر برای آنکه بتوانند تصویری کلی از شخصیتها و اشیا و رویدادهای مربوط به مسئلهی خزر بهدست آورند این اثر را مثل یک کتاب معمولی از آغاز تا پایان، یکنفس خواهند خواند. این کتاب را میتوان از چپ به راست ورق زد و یا مثل نسخهی چاپ پروس، از راست به چپ. سه کتاب این قاموس (زرد، سرخ و سبز) به ترتیبی که خواننده تصمیم بگیرد خوانده میشوند… خواننده میتواند از این مقدمه بگذرد و کتاب را همانگونه بخواند که غذا میخورد. یعنی از چشم راستش مثل چنگال استفاده کند و از چشم چپش مثل کارد و استخوانها را پشت سر هم پرت کند. همین کافی است. گاهی برایش پیش خواهد آمد که در انبوه واژههای این کتاب گم شود. مثل مسعودی، یکی از مولفان این قاموس که در خوابهای شخص دیگری گم شد و راه بازگشت را نیافت… مولف به خواننده توصیه میکند که دست به این کتاب نزند مگر آنکه واقعن مجبور به این کار باشد. و حتا اگر میخواهد نگاهی گذرا به آن بیندازد، زمانی باشد که هوش و حواسش از معمول جمعتر است و طوری آن را بخواند که گویی قرار است به «تب جهنده» مبتلا شود. بیماریای که یک روز در میان میجهد و فقط روهای مونث هفته آدم را مبتلا میکند. دو مرد را تصور کنید که دو سر یک طناب را گرفتهاند و بهسوی خود میکشند. طنابی که در میانهاش یک شیر کوهی اسیر است. اگر آن دو نفر بخواهند هم زمان به هم نزدیک شوند، شیر کوهی به آنها حمله میکند، زیرا طناب شل خواهد شد. پس باید طناب را کشیده نگه داشت تا شیر کوهی در فاصلهای یکسان از هردو بماند. به همین علت نزدیکشدن نویسنده و خواننده به هم دشوار است: زیرا اندیشهی متقابلشان در میانهی طنابی که هریک بهسوی خود میکشند دربند است. اگر از شیر کوهی، یعنی اندیشه، بپرسیم که احوال این دو را چگونه میبیند، احتمالن خواهد گفت که هریک از این دو طعمهی خوردنی، کسی را با طناب بهسوی خود میکشد که قادر به خوردنش نیست… و شما، شما نویسندگان، این را فراموش نکنید: خواننده مثل یک اسب سیرک است که باید به او بیاموزیم که پس از هر شیرینکاری، یک حبه قند جایزه دارد. اگر حبه قند فراموش شود، از شیرینکاری اسب هم خبری نخواهد بود. و اما کسانی که یک کتاب را قضاوت میکنند، یعنی منتقدان ادبی، آنها مثل شوهرانی هستند که همسرشان خیانت کرده، یعنی پس از همه از ماجرا باخبر میشوند…»
و در پایان کتاب مینویسد:
«یک کتاب میتواند تاکستانی باشد آبیاریشده با باران یا شراب. این کتاب مانند همهی قاموسها از گروه دوم است. یک قاموس کتابی است که گرچه روزانه وقت کمی میطلبد، اما طی سالها وقت زیادی میگیرد. این اتلاف وقت را نباید دست کم گرفت. بهویژه اگر بپذیریم که کلن مطالعه و کتابخواندن سرگرمی مشکوکی است. خواندن یک کتاب میتواند آن را درمان کند یا بکشد. یک کتاب در اثر خواندهشدن ممکن است تغییر شکل دهد، چاق شود یا مورد تجاوز قرار گیرد. ممکن است خط روایی داستان تغییر جهت دهد، همیشه یک چیزی از کتاب نامفهوم میماند، برخی حروف میان سطرها گم میشوند یا برگی از کتاب ناخوانده ورق میخورد. در حالی که حروف و سطرها و برگهای نو پیوسته در برابر چشمانتان میشکفند. وقتی کتابی را کنار میگذارید ممکن است روز بعد آن را همچون اجاقی خاموش بازیابید که هیچ غذایی را برایتان گرم نخواهد کرد. افزوده بر این، امروزه انسان آن میزان تنهایی در اختیار ندارد که بتواند بیدردسر و راحت کتاب یا حتا قاموس بخواند. اما هرچیز پایانی دارد: کتاب مثل ترازوست، در آغاز کفهی راست به دست چپ میافتد و جنبشی شبیه به این در ذهن خواننده نیز رخ میدهد: اندیشهی او از حوزهی امید و انتظار به حوزهی خاطره و یاد جابجا میشود و همهچیز پایان میگیرد. شاید در گوشهای خواننده اندکی از آب دهان نویسنده، با شنریزهای که در عمق خود نهان دارد باقی بماند. شنریزهای که باد واژهها همراه با خود آورده است. پیرامون این شنریزه، مثل صدف، طی سالیان انباشته و تهنشین میشوند و پس از آنکه گوشهای خواننده مثل صدف بسته شدند، روزی آن صداها تبدیل به مروارید میشوند، یا شاید پنیر بز و یا حتا حبابی تهی. اینکه به چه تبدیل شوند به شنریزه بستگی دارد!»
قاموس خزران در سه کتاب سرخ، سبز و زرد نوشته شده است. کتاب سرخ گردآوری منابع و روایتهای مسیحی دربارهی مسئلهی خزر، کتاب سبز، روایتهای اسلامی و کتاب زرد، روایتهای عبری دربارهی مسئلهی خزر. کتابی که نشر مرکز بهترجمهی کورش نوروزی منتشر کرده است کتاب نسخهی مونث آن است. قاموس خزران یک نسخهی مذکر هم دارد و فرق بین دو نسخه تنها در یک پاراگراف است. در این باره مینویسد:
«اغلب از من میپرسند که جوهر تفاوت میان نسخهی مذکر و نسخهی مونث قاموس خزران در چیست. پاسخ به این سوال در این نکته نهفته است که: مرد جهان را بیرون از جسم خود درک میکند، در حالی که زن جهان را درون خود حمل میکند. این تفاوت هم در نسخهی مونث و هم در نسخهی مذکر رمانم منعکس است. یعنی تصویری است از گسیختگی زمان به دو شاخهی زمان جمعی مذکر و زمان فردی مونث.»
مسئلهی خزر به خوابی برمیگردد که خاقان میبیند. او نمایندگان سه دین بزرگ (مسیحیت، یهودیت و اسلام) را نزد خود میخواند تا خوابش را تعبیر کنند و قول میدهد تمام قبیلهی خزر (مردمی که در قرنهای ۶ تا ۱۱ در قلمروی شمال قفقاز و غرب و شمال دریای خزر زندگی میکنند) به دینی که قانعکنندهترین پاسخ را بدهد ایمان بیاورند. در هرکدام از کتابهای سرخ، سبز و زرد، مسئلهی خزر جور دیگری آمده است. خواننده باید بداند که هیچکدام از شخصیتهای این رمان و همچنین رویدادهای آن واقعی نیستند و پایهی تاریخی ندارند اما پاویچ که خود تاریخدانی بزرگ است، هر پاره از کتاب را جوری نوشته است که خواننده گمان میبرد یک متن تاریخی با مایههای فانتزی میخواند.
بزرگترین شگفتی قاموس خزران فانتزی دیوانهوار آن است. شخصیتهایی که پاویچ میسازد از ملات وهم به هم میرسند اما از هر واقعیتی واقعیترند. نبوغ ترسناک و رشکبرانگیز پاویچ خواننده را مبهوت بهجا میگذارد و دلبستهی آدمهایی میکند که هرگز نمیتواند آنها را از یاد ببرد. پارههایی از کتاب را بخوانید:
برانکویچ آورام:
«آورام برانکویچ مردی است پرجذبه با هیبتی چشمگیر. او سینهای ستبر دارد که مثل قفسی است برای پرندگان بزرگ یا درندگان کوچک. برانکویچ اغلب هدف حملهی راهزنان و یاغیان است چون در ترانهای عامیانه گفته میشود که استخوانهایش از طلاست. او سوار بر یک شتر بزرگ که غذایش ماهی است به قسطنطنیه وارد شد و همیشه با همین شتر سفر میکند.»
دکتر سوک ایسایلو:
«باستانشناس، عربیدان و استاد دانشگاه نووی ساد. او یک روز صبح در ماه آوریل ۱۹۸۲ وقتی از خواب بیدار شد موهایش زیر بالشت مانده بودند و درد خفیفی در دهانش احساس میکرد. یک چیز سفت و زبر و دندانهدار آزارش میداد. او دو انگشتش را در دهانش فرو برد و همانطور که با سر دو انگشت یک شانهی جیبی را میگیرند و از جیب بیرون میآورند، یک کلید از دهانش بیرون آورد. یک کلید کوچک که سرش از جنس طلا بود… دکتر سوک از چیز دیگری در تعجب بود. به تخمین او این کلید قدمتی هزارساله داشت.»
کو:
میوهی نوعی درخت است که در کنارهی دریای کاسپین میروید. دبمانوس دربارهی آن نوشته است: خزرها میوهای دارند که درختش در هیچ جای دیگر دنیا نمیروید. پوست آن پولکی است و به فلس ماهی یا مخروط کاج میماند. درخت این میوه بلند است و میوههایش لای شاخهها به ماهیهای زندهای شبیهاند که بر سردر غذاخوری مهمانخانههایی میآویزند که سوپ ماهی طبخ می کنند…هستهاش مثل قلب میتپد و هنگامی که در پاییز از شاخه میافتد اندک زمانی در هوا معلق میماند و گویی بر امواج باد شنا میکند. کودکان آن را با تیرکمان میزنند و گاهی قرقیهایی که فریب خوردهاند این میوه را جای ماهی شکار میکنند. خزرها مثلی دارند که میگوید: «اعراب مثل قرقیها به این گمان که ماهی هستیم مارا خواهند خورد ولی ما کو هستیم. کو – اسم این میوه – تنها لغتی بود که شیطان پس از آنکه شاهدخت آته را به فراموشکردن زبانش محکوم کرد در حافظهی او باقی گذاشت. گاهی در شب، «کوکو» میشنویم. این شاهدخت آته است که گریهکنان این تنها لغتی را که میداند تکرار میکند و میکوشد اشعار فراموششدهاش را بهیاد آورد.
مشتاق بیک سابلیاک؛
یکی از فرماندهان ترک منطقهی تربینیه. معاصران او گفتهاند که مشتاق بیک نمیتوانست هیچ غذایی را تحمل کند و مثل قمری همزمان میخورد و فضله میانداخت. در اردوکشیهای جنگیاش چند دایه با خود میبرد تا به او شیر بدهند. با زنها نمیخوابید و با مردها نیز. او فقط با محتضران همبستر میشد؛ کارگزارانش زنان و مردان و کودکان رو به موتی را که تازه خریده و حمامشان کرده بودند به چادرش میبردند. او فقط با چنین کسانی میتوانست شب را به سر کند. گویی از باردارکردن هر موجودی که ممکن بود زنده بماند واهمه داشت. وانگهی میگفت برای آن دنیا فرزند تولید میکند نه این دنیا. او همیشه مینالید که: هرگز نمیدانم برای کدام بهشت یا کدام دوزخ اولاد میسازم. فرزندانم یا به فرشتگان یهودی خواهند پیوست یا به شیاطین مسیحی و وقتی نوبت به من برسد و بمیرم، به جهنم خواهم رفت و هرگز آنها را نخواهم دید…
دربارهی نویسنده




