محسن توحیدیان ▪️
خریدن یک کتاب ممکن است به خریدار احساس غلبه بر آن را بدهد. او با پول، صاحب آن کتاب میشود و این حس کاذب مالکیت، احساس گناه برآمده از نخواندن کتاب را اندکی تسکین میدهد. یا بهتر است بگویم پنهان میکند. چنین است که او همهی کتابها را خوانده و در برابر این پرسش که فلان کتاب را خواندهای، همیشه سر میجنباند. این سر جنباندن یعنی بله دارمش. او حتا میتواند دربارهی آن کتاب حرف هم بزند. یادداشتهای کتاب به کمک چنین خوانندهای میآیند. یادداشتهای کتاب و چیزهایی که دیگران دربارهی کتاب اینجا و آنجا مینویسند. خریدن یک کتاب و نهادن آن در کتابخانه، شما را افسردهتر و داغانتر میکند. ناشرهای گردنکلفت را پولدارتر، و ممکن است به نویسنده و مترجمش این احساس را بدهد که خواننده دارد. دوست کتابخری داشتم که ناگهان کتابخانهاش را فروخت. چه کتابخانهای هم بود. هر کتابی که فکرش را بکنید. همه تنگ هم، تر و تمیز، پشت شیشههای کتابخانهای کمدی، از کف تا سقف بالا رفته. کتابهایی که نشان میدادند برای همیشه دور از دست و باشکوه باقی میمانند. مثل دوشیزههایی که حاضرند بترشند اما تن به رختخواب کسی ندهند. برای کتابخانهاش هم یک فهرست نوشته بود که نکند یکی از آنها کم بشود. توی همهی کتابهایش هم مهر مالکیت زده بود که اگر کسی کش رفت مچش را بگیرد. قفلهایی هم به درهای کتابخانه زده بود و مثل ناموسش از آنها نگهداری میکرد. میگفت سالها انتظار کشیده تا با دختری که دوستش داشت بروند زیر یک سقف و کتابهاشان توی چنین کتابخانهای به هم برسد و یکی بشود. برای او یکیشدن با دیگری چنین معنایی داشت. گمانم نشان دادم که چه کتابپرست مومن و پاکبازی بود. بعد از بیست سال، همهاش را حراج کرد. عصمت کتابها به باد رفت. بدجور هم. بعد از سالها دیدمش. از دل و دماغ افتاده بود. کمی هم کچل و بیحوصله شده بود. گفت دیگر تحمل دیدنشان را نداشتم. سالها گذشته بود از زمانی که لای یکی از آن کتابها را باز کرده بودم. گفتم بفروشم که از شرشان راحت بشوم و شاید برگردم به روزگاری که امانت میگرفتم و میخواندم و کتابی هم نداشتم.
اگر شما هم یک کتابخر هستید، نفس عمیق بکشید. و اگر کسی به خانهی شما آمد و از شما پرسید همهی این کتابها را خواندهاید، آسمان را به زمین نبافید. رک و راست به او بگویید که یک کتابخر، خرِ کتاب و یک حمال فرهنگی هستید. به او بگویید مترجمهای مملکت کتاب ترجمه میکنند و با هفت درصد پشت جلد به ناشر میدهند تا ناشر زحمت آنها را با پخشی قسمت کند و آنها در این چرخه روی من حساب ویژه باز کردهاند. آنها از کاستیهای شخصیت من و آرزوهای بربادرفتهام خبر دارند و من نمیخواهم ناامیدشان کنم و خدای ناکرده نانشان را ببُرم. من کتاب میخرم تا آدم باخبر و فرهیختهای باشم. من کلکسیونرِ بیچیزِ کتابام.




