محسن توحیدیان ▪️
فریدون رهنما فیلم «سیاوش در تخت جمشید» را در سال ۱۳۴۶ ساخت. هفت سال پس از مستند «تخت جمشید». فیلم با نمایی از گردش شبحوار شخصیتهای اساطیری ایران در تخت جمشید آغاز میشود؛ کیکاووس، سودابه، افراسیاب و سیاوش. فریگیس هم در میانهی فیلم به گروه آنها میپیوندد. آنها در ویرانههای تاریخ ایران گردش میکنند و در زمینهی موسیقی وهمانگیز فیلم با هم سخن میگویند. این گفتگو تا پایان فیلم ادامه دارد و رویدادهای مهم زندگی آنها لابهلای این نماها روایت میشود. خامدستی رهنما در روایت سینمایی، متن فیلمنامه و چینش رویدادها آدم را شگفتزده میکند. گویا او چندان شخصیتهای فیلمش را نمیشناسد و شناخت درستی از شاهنامه ندارد. اگر تماشاگر شاهنامه را نخوانده باشد یا داستان سیاوش را نداند، ممکن نیست بتواند از فیلم فریدون رهنما سر در بیاورد. علاقهی او به سینمای آوانگارد در تمام نماهای فیلم به چشم میخورد اما این گرتهبرداری هنری هم نتوانسته فیلم پریشان او را از روی زمین بردارد. به این منظومهی ناکامی باید بازیهای فاجعهبار بازیگران فیلم را هم افزود. مینو فرجاد در نقش سودابه نمایشی پذیرفتنی دارد اما دیگر بازیگران آنقدر بد بازی میکنند که فیلم را تا لبههای یک کمدی موزیکال نیمهمسخره پیش میبرند. از همه بیرونقتر بازی آن بازیگر ریقو و کوچکاندامی است که نقش سیاوش را بازی میکند. گمان میکنم عباس معیری باشد. بیان بد و صدای وحشتناکش کاری با آدم میکند که تاریخ اساطیر چندهزارسالهی ایران را ببوسد و برای همیشه کنار بگذارد. چجور میشود سیاوشی که رشک کرسیوز و شهوت سودابه را برمیانگیزد چنین جانوری باشد که وقتی راه میرود آدم نگران میشود؟ آن گولاخی که نقش رستم را بازی میکند. بیشتر به زنجیرپارهکنی میماند که در یک آبادی دورافتاده برای دهاتیها نمایش میدهد. حالا فکر کنید در دهان این بازیگرها، یک مشت دریوری فلسفی دربارهی لذت، گناه، پاکی و گذر از آتش هم بچپانید. صداگذاری فیلم هم از آن شاهکارهایی است که باید بشنوید. باری، فیلم آنقدر بد است که تماشاگر میخواهد تلویزیون را از پنجره بیرون بیندازد یا بلایی سر خودش بیاورد. فیلم جایزهی ژان اپشتاین را از جشنوارهی لوکارنو برده است.





برای نخستین بار از ندیدن یک فیلم بسیار خرسند شدم! و کلی هم خندیدم!😅😅😅