به من اینجور گفتند دوران کودکیام برای همیشه تمام شده که در خواب دیدم که در بنایی قدیمی در یکی از محلههای بچگیام گیر افتادهام. همیشه خواب آن خانهی خشتی را میدیدم. آن خانه یک «جا» در نقشهی خوابهای من بود. بیرون از خواب آن خانه وجود نداشت. مکانش در خواب بود و باید هرازگاهی … بیشتر بخوانید “پیچیدن مرگ در روزهای کودکی” »
دسته: یادداشت
هنوز هم کتابها را با خلوص نوجوانی میخوانم. با ایمان خوانندهای که هیچ کتابی نخوانده است. فرم از این راه بر من غلبه میکند. با دهانها، بُرادهها و گلهای پنبهاش. هر کتابی و هر نویسندهای میتواند بر من اثری بگذارد چرا که من ذهنی شعلهور در تاریکخانهام. فیلمهای بسیاری را در رودربایستی با خودم دیدهام. … بیشتر بخوانید “دهانها، بُرادهها و گلهای پنبهاش” »
در یازدهسالهگی، زن فالگیری بشارتم به جوانمرگی داد. سکهای که به او داده بودم رنگ مس داشت. سکه را توی جیبش گذاشت. گفت نباید این راز به کسی بگویی. دهان قشنگی داشت. روی لبهایش چند تا خال کمرنگ. چندتایی هم روی پیشانی. بوی مخصوصی میداد. بوی کولیها. بگویینگویی قشنگ بود. به ماه نکشیده چادرهاشان را … بیشتر بخوانید “در جوانی” »
کتابهای بسیاری را با نگرانی خواندهام. اثر ادبی، آنچه برای هیچ نوشته میشود، نگرانم میکند. باید کسی را پیدا کنم و سطری از آن را برایش بخوانم وگرنه دیوانه میشوم. اگر نیمهشب باشد و عالم خواب باشد، نیمههایی از عمرم را میدهم تا موج ناگوار نگرانی از من بگذرد. سپیده که پیدا میشود، با پوستی … بیشتر بخوانید “به خسوف میروم” »
گوبلز در آخرین نامه به پسرخواندهاش هارالد از سنجاقی طلایی نوشت که پیشوا شب قبلش به همسرش ماگدا هدیه داده بود. سنجاقی که هیتلر آن را برای سالها به ژاکتش میزد. قطعهی متبرک لباس رهبری که وفاداران بسیار داشت، هزاران دختر آلمانی برایش نامهی فدایت شوم مینوشتند و بسیاری از سرسپردهگانش در لحظهی مرگ نامش … بیشتر بخوانید “سنجاق طلایی هیتلر” »
