در نیمروز تابستانی، احمدرضا احمدی برای همیشه در محلههای غریب زندگی گم شد. نباید از مرگ او سخن گفت. عکسهای خاکسپاری او، بردنش در تابوت و آن نوار مشکی روی عکسهایش، بیمعنیترین چیزها دربارهی اوست. مردن به هرکس بیاید، به احمدرضا احمدی نمیآید. او مدرنتر از مرگ بود. و پیشروتر از لشکر موریانههای زوال که او را تا آن دم آخر عذاب دادند. او همین حالا پشت پنجرهی یکی از آپارتمانهای دوما نشسته است و بیرون را تماشا میکند. مرگ نمیتواند در بودن او و برق کودکانهای که همیشه در چشمهایش بود دست ببرد. او صدایی داشت که بهسادگی انکار مرگ بود. و اندوهی که انتزاع و خاطره بود.
در یکشنبهی من با پالتوی بارانی تو
در خیابان دویدیم تا باران ببارد.
تو چرا در تشییع جنازه که در باران بود
برای نزدیکان مرد مرده سخن از خشکی گفتی
سخن از تقدیس
سخن از آبشار که در مه مرده بود
قایقرانان چهرهی مرد را
در تاریکی دلخواه دانستند.
(من فقط سفیدی اسب را گریستم)




