توی قطار کرج با یکی از آن قلتشنها شانه به شانه شدم. حسابم پاک بود. خودم میدانستم. به همین خاطر با او دست دادم. دستم را رد نکرد اما وقتی راهش را کشید و رفت دیدم کف دستم خونی است. همان موقع نفهمیدم خون کیست. چند روز بعدش فهمیدم که خون نسرین است. آیهای چیزی هم هست در این باره که خون نسرین پاک نمیشود. رفتم خانه و دستم را با آب و صابون شستم. دوش هم گرفتم اما خون سر جایش بود. کمرنگ هم نمیشد. درست مثل همان روز اول که دیدمش، بهسرخی و اجتناب میدرخشید. بازار وردآورد، همان چهارپنج مغازهی افغانی را بالا پایین کردم که راهی برای پاککردنش پیدا کنم. هرجا سرک میکشیدم فکر میکردند خونی و آدمکشام. با چه متانت و وقاری به آنها سلام میدادم. دست به سینه همانجور که به پابوس میروند. به یکی دوتاشان گفتم که با مردی بهقوارهی اسب آبی در قطار کرج دست دادهام و خون از دست یارو به دست من سرایت کرده است. مگر بوسه از لب به لب سرایت نمیکند؟ و پیشانی به پشیمانی؟ باور نمیکردند. خر نیستند که. کی باور میکند؟ خودم هم باور نمیکنم. یکی گفت اسید خون را میبرد. اسید هرچیزی را پاک میکند. شاهدی هم داد که یارو عرب آواره را توی سفارت عربستان با اسید حل کردهاند. گفت خون که چیزی نیست. استخوان و ماهیچه و زردپی را آب کردهاند. بعد یارو را توی یک گالن آبیرنگ به جوی خیابان ریختهاند. گفتم پس دستم چه میشود؟ گفت نمیارزد که این خون نجاست را از بدنت برداری؟ گفتم چرا. میارزد. چون این خون دارد دیوانهام میکند. من چه میدانستم که خون نسرین اینجور سرنوشتی دارد. و چه میدانستم که بدن به خون نسرین عادت میکند. اسید را بردم خانه و روی دستم ریختم. اسید دستم را برد، ناخنها و رگهایم را برد، اما خون همانجور بهجایی که باید کف دست من باشد چسبیده بود. چسبیده و جاری چون رودخانهی کوچکی که از ناسور نفس میکشد و توی خودش، تا تهِ اعماقِ خودش میتپد. کدام آیه بود که دربارهی خون نسرین پایین آمده بود، آنهم در شبی که فرشتگانِ عقوبت با کلاهخودهای هراس پایین میآیند و در خیابانها ترس و ناامیدی میپاشند، به همان آیه فروشندگان بازار را قسم دادم که خون را از روی من و زندگیام پاک کنند. فرشتگان و فروشندگان، افقهای شوم سرنوشت با دود و غبار و خاکسترِ آه. یکی از آنها گفت گویی آن لکهی خون حالا یک رودخانهی تابنده و جاری است که از دست تو بالا میرود و به گردِ گردنت میپیچد. چه توفانی خون به پا میکند که زندگی تو که سایهای در ظلماتی اسیر خونی منفرد میشود. آنهم خون یک زن که خون معمولی نیست و اگر آن را بر خاک بپاشند، گلهای سرخ و سرنجی میروید. به آنهای دیگر گفت به دستش نگاه کنید؛ این دیگر آناتومی نیست. این لعنت است…




