در چهارراهِ چهلسالهگی، بادی سخت وزیدن گرفت. آنگاه دانستم که آنچه در تمامی عمر بر من وزیده است، پرتو آفتابهای لعنت بوده است. از چهار جهت، بادِ غبارآلود، دلزدگی و اندوهِ روزهای دراز و خیابانهای کوتاه را به هوا میبرد. روزنامهها و زبالهها را اینجا و آنجا پخش میکند و چون سپوری مست، به چشماندازِ ویران ترتیبی غمانگیز میدهد. به خودم آمدم و دیدم که چون دانته، در نیمهراه زندگی، در برهوتی از شبکههای هیچ ایستادهام و جوانک بیستسالهای را تماشا میکنم که بیستسال دورتر از من در پارکِ شهر نشسته است و بر درختی کهن مزامیر داوود میخواند:
«ای خداوند، مَسکن ما تو بودهای در تمامی نسلها. پیش از آنکه کوهستان در وجود آید و زمین و چهارگوشهی جهان را بیافرینی… زیرا که تمام روزهای ما در خشم تو گذشته است و سالهای عمرمان را چون خیالی بهسر بردهایم…»
درخت جوابش را نمیدهد و همانجور با شاخههای افراخته و برگهای سوزنی نگاهش میکند. او میخواند و میخواند و هنگامی که از خواندن میماند، سیگاری روشن میکند. درخت نگاهش میکند و او را چون گیاهِ مادهای در بر میگیرد. حالا آن جوانک بیستساله، در نیمهراهِ زندگی ایستاده است و سینهاش را از هوای هیچ پر میکند. و هم مادهگرگی است آنکه بر او راه میبندد و او را به ژرفایِ جنگل تاریک میراند. من هم در دورهی خدایان دروغ، در زمانهی یکی از بزرگترین شیاطین تاریخ زیستم. خون و انقلاب دیدم و مرگ عزیزان بر من فرود آمد. بدی کردم و نفرین شدم، بهدنبال نان دویدم و با گوشهای خودم صدایِ افتادنِ بمبها و عرعرِ بلندگوهایِ شر را شنیدم. حالا در چهارراهِ چهلسالهگی میبینم که آفتابِ لعنت فرو میشود و شبی خنک و پرستاره فراز میآید. شیران و پلنگان و گرگانِ تاریکی به ظلمات بازمیگردند و فردا که آفتاب بالا میآید، به دشتِ روشن قدم میگذارم.




