یوسا را در تابستان هشتاد و یک با کتاب مرگ در آند شناختم. تازه به کتابخانه آمده بود. آن را چندروزه خواندم. وقت پسدادن از کنار پاسگاه میگذشتم. سربازی که توی اتاقک نشسته بود کتاب را دستم دید. مثل برق از جا پرید. تفنگش را بالا آورد. گفت بیا ببینم. چه کتابی میخوانی؟ تهدیدش جدی بود. با تفنگی رسمی که خانهای بسیار داشت و گویا خونهای بسیاری به خاک داده بود. یادم آمد به آن ترانهی قدیمی که میگفت «آبو آدم میخوره، آدمو کی میخوره؟ آدمو گور میخوره…» نمیدانم چرا یادم آمده بود. شاید بهخاطر اینکه تا بهحال کسی تفنگش را سمت من نگرفته بود و من از دنیا چیز زیادی نمیدانستم مگر همانها که توی کتابها میخواندم. خودم را باختم. کتاب را از دستم بیرون کشید. مثل متاعی آن را دست گرفت. با احترام و تشخیص آدم کاربلدی که میخواهد چیزی توی آن پیدا کند. کتاب را برداشت و رفت توی اتاقکش. چهارپایهای از زیر میزش بیرون کشید. گفت بنشین. دو تا لیوان روی میز گذاشت و از فلاسک توی لیوانها چای ریخت. گفت این ماریو بارگاس یوسا کیست؟ گفتم نمیدانم. این اولین کتابی است که از او میخوانم. از کتابخانه گرفتهام. گفت من تا بهحال از این نویسنده چیزی نخواندهام. از دیگران چرا. از کوندرا چیزی خواندهای؟ بله. کدامش را؟ میدانی که یک کتابی تازه درآمده به اسم هویت. آن را خواندهای؟ نه. نخواندهام. باید بخوانی. هویت را باید بخوانی. گفتم باشد. اگر پیدا کنم میخوانم. میخواهی من برایت بیاورم؟ فردا همین ساعت بیا همینجا. این مرگ در آند را خواندهای؟ چجور است؟ نمیتوانم بگویم چجور است. چرا نمیتوانی؟ وقتی لولهی تفنگ سمت من باشد نمیتوانم خیلی حرف بزنم. خندید. گفت خالی است که. بعد تفنگش را از روی میز برداشت و گل میخ آویزان کرد. حالا بگو. قفل شدم. هرچه کردم نتوانستم دربارهی مرگ در آند به او چیزی بگویم. گفت خب؟ نکند خالی میبندی و بهخاطر دخترها کتاب دست میگیری؟ نه. خواندهام. ماجرای یک مرد ارتشی است که میخواهد از ناکس برود. از یک شهر کوهستانی. مثل همینجا؟ مثل من؟ بله. و همهاش میگوید لعنتی من باید از ناکس بروم. خندید. وقتی میخندید تازه معلوم میشد که لبهای خیلی سرخی دارد. حالا چایت سرد میشود. بخور و بهسلامت. این کتاب هم دست من بماند. گفتم نمیشود. امروز باید پس بدهم. گفت ایرادی ندارد که. یکی دو روز دیر بشود عیبی ندارد. من شبها کاری ندارم بکنم. شاید همین امشب خواندمش. فردا همین ساعت بیا که هویت را برایت بیاورم. چای را خوردهنخورده زدم بیرون. فردایش رفتم سراغش اما سرباز دیگری آنجا بود. گفتم دیروز سرباز دیگری اینجا بود. پرسید معلوم است. شیفت عوض میشود. کدامشان بود؟ گفتم چاق و سفید بود و سبیل زردی داشت. گفت ها غلامی را میگویی. آن پدرسوخته رفت مرخصی. هفتهی بعد میآید. غلامی هفتهی بعد هم نیامد. در تمام روزهایی که به کتابخانه میرفتم، سر راه از او خبری میگرفتم. فکر کردم برای همیشه از ناکس رفته است. خودم را لعنت کردم که در برابر هیبت ساختهگی یک سرباز پلشت و آن تفنگ خالیاش خودم را باخته بودم. اما چند روز بعدش آمد. دم غروبی از کتابخانه برمیگشتم. دیدم توی اتاقکش نشسته. ریش زردی گذاشته بود. حال خوشی نداشت. عزاردار بود. گفت مادرم مرده. بعد پرسید سیگار داری؟ نداشتم. هنوز نمیکشیدم. گفت راستی آن کتابت. اسمش چه بود. مرگ در آند. خواندمش. فردا همین ساعت بیا همینجا که برایت بیاورم. هویت را هم کنار گذاشتهام که بدهم بخوانی. گفتم کتاب مال خودت. تاوانش را به کتابخانه دادم.




