• دیدم که پیرمرد همسایه انگار که چیزی گم کرده باشد در حیاط راه میرود. کمی اینجا و آنجا سرک کشید، بعد رفت و از توی انباری دو صندلی و یک میز آورد و پشت باغچه کنار دیوار گذاشت. کت و شلوار مشکی، کفشهای برقی، کراوات قرمز روی پیراهن سفید، موهای سفید یکدست. اول پارچهی تاخوردهای را روی میز انداخت و دقت به خرج داد که لبههای پارچه، گردی میز را جوری بپوشاند که از هرطرف یکاندازه پایین بیفتد. بعد تا بروم و برگردم میز را چیده بود و شمع پایهبلند کنار گلدان را هم روشن کرده بود. توی گلدان یک دسته گل پلاستیکی قدیمی بود که هیچوقت پژمرده نمیشد. رنگ و رو میداد اما پلاسیدگی و پژمردگی در کارش نبود. یک بتری شراب، دو گیلاس، دو بشقاب، کارد، چنگال، زیرسیگاری و یک کیک کوچک که گویا از قنادی سر کوچه خریده بود. میز را جوری چیده بود که گفتم حتمن برای زنش یا آدم مهمی جشن گرفته و همین حالاست که مهمانش برسد. همسایهها میآمدند و میرفتند اما نمیتوانستند او را پشت درختها ببینند. یک ساعت بعد پیرمرد سیگاری روشن کرده و ته بتری را در آورده بود. آنیکی گیلاس، بشقاب کیک و هرچیزی که آنسو بود دستنخورده باقی مانده بود. شب میآمد و پیرمرد خاموش را تاریکی عمر فرا میگرفت. جشن یکنفرهی او با دیوار سیمانی به پایان میرسید و او باید میرفت در تنهایی فکری به حال شام میکرد.
• بودن از نابودن دهشتناکتر است چرا که بودن دانهی گیاهِ نابودهگی است و نابودهگی چنان استخوانهای باریکی دارد که به زیر انگشتهای تماشا آب میشود. و چون ابری نازک بر جلگه دامن میکشد. کودکی که در جهان پیدا میشود و از بهشتِ زهدان به بودهگی میافتد، قدم در نیستی نهاده است. خوشا همه آن کودکان که برای همیشه در خیالِ زنی سترون میمانند و به نیستی تن نمیدهند. و او بهمهربانی بر آنان جامههای زیبنده میپوشاند، بر آونگهای بلند تاب میدهد، بر سرسرههای رنگینکمان مینشاند. و خوشا آنکه اگر گام در نیستی نهاده است، او را کلهای کوچک برای درک ایمان دادهاند، تا به چنین سپیدجوشنی از درهها و پشتههای هول نیستی گذر کند. و خوشا مومنبودن بر منارهای و نشستن به انتظار مرگ که چون قطاربان خوشقیافهای سر میرسد و آدمهای مومن و شکیبا را با بلیتها و چمدانهای تقوا به اتاقکهای بهشت میبرد. و چه دهشتناک است دانستن اینکه هرچه بر کیهان نامتناهی میگذرد، سنگپارهای چرخان در فوارههای رو به تاریکی است. بله. چه دهشتناک است.




