به من اینجور گفتند دوران کودکیام برای همیشه تمام شده که در خواب دیدم که در بنایی قدیمی در یکی از محلههای بچگیام گیر افتادهام. همیشه خواب آن خانهی خشتی را میدیدم. آن خانه یک «جا» در نقشهی خوابهای من بود. بیرون از خواب آن خانه وجود نداشت. مکانش در خواب بود و باید هرازگاهی خودم را بیخبر آنجا پیدا میکردم. به خانههای قدیمی کاشان شباهت میبرد. با پیچپیچ پلهها که بالا و پایین میرفتند و دالانها و راهروها را به هم نسبت میدادند. بامهای مرتبط، پنجرههای بزرگ رنگی که نور آفتاب را به چیزهای عجیبتر بدل میکردند؛ مثل رنگرزانی که رشتههای نخ را در حوضچههاشان رنگ میکردند و به نخ بویی از موسیقی و رقص میدادند، با حیاطهای کوچک و حوضهای آبی کوچک، با مجسمههای لختی که توی حوضها آب را تا بلندیِ کوتاهی فواره میکردند و همیشه داشتند ته آب را نگاه میکردند. خواب میدیدم که پیچ پلهای را بالا میروم و به ایوان کوچکی میرسم. بعد از پلههای دیگری پایین میروم و خودم را به کوچه میرسانم. آخرینباری که خواب آن خانه را دیدم دنبالم کرده بودند؛ وقتی خشونت بالا گرفت و کار از عربده و دشنام گذشت، مامورها بهسمت جمعیت شلیک کردند. هرکس از هرجایی که میتوانست پا به فرار گذاشت. توی کوچهها پخش شدیم و من همانجور که میدویدم ناگهان یادم آمد که همان دور و بر خانهای را میشناسم. ته یک کوچهی بنبست. خودم را هرجور شده به دروازهاش رساندم. دروازهی کوچک در نظرم کوچکتر از همیشه بود و انگار هزاران سال بر آن خانه باران باریده بود. همهچیز نم کشیده و نیمهویران بود. خانه عجیب بوی خاکِ مانده و بوی مرگ در روزهای بارانی میداد. چرا سازندگان آن خانه در خوابهای من هرگز به این فکر نکرده بودند که یک فراری از تظاهراتی میهنی در یک روز ابری به آن خانه میگریزد و خشتها نباید به او بوی مرگ بدهند؟ چون پیچیدن مرگ در روزهای کودکی غمانگیرترین چیز دنیاست. از پلههایی که میشناختم بالا رفتم. توی دلم به ریش مامورهای پفیوز خندیدم. فکرش را نمیکردند که یکی از فراریها در خانهای در خوابهای کودکیاش پنهان بشود. خانهای در یک خواب که او را پناه میدهد و او میتواند برای همیشه آنجا بماند. مخفی از گلوله، مخفی از مرگ و چیزهایی که یک جامعهی رو به تباهی بر آدم آوار میکند. به ایوان کوچک رسیدم و از پلهای دیگر پایین رفتم. به پیچ هشتی که رسیدم میدانستم که راهروی تنگی که پایین میرود من را به کوچهی پشتی میرساند. با اعتماد به راهی که آن را هزار و یک بار رفته بودم، روی شیبی که زمانی پله بود سُر خوردم و پایین رفتم. وقتی رسیدم آن پایین دیدم راهِ رسیدن به کوچه ویران شده است. آنقدر باران باریده بود بر آن خانه که دیگر نتوانسته بود روی پاهایش بایستد. زانوهایش تا خورده بود و همانجا نشسته بود. روی تل خاطراتی که دیگر دلشتند از یاد میرفتند و دیگر بوی گلاب و اسپند نمیدادند. خانه دهلیزهایش به هوای آزاد کور شده بود و بیهوا توی خودش رمبیده بود. حالا آن پایین گیر افتاده بودم. نمیتوانستم از شیب گلی بالا بروم چون به دیواری خمیده میمانست. اگر فریاد میکشیدم کسی صدایم را نمیشنید چون از روزی که خودم را شناخته بودم بنا بر این بود که کسی به خوابهای من راه نداشته باشد. در هیچکدام از خانههای آن کوچهی بارانزده چراغی روشن نبود. فوارهها شکسته بودند و دهان مجسمهها را خاک سرخ نسیان پوشانده بود. به خودم گفتم ای کاش یکی از مامورها دنبالم کرده باشد. ماموری با پیشانی کوتاه و کلهای پخ که تویش چیزهای بیربط و ناجور به هم میپیچد. ماموری با یک اسلحهی کوتاه که میآمد تا من را از دفن شدن زیر دیوارهای کودکیام نجات بدهد. به پیچ هشتی که رسیدم میدانستم که راهروی تنگی که پایین میرود من را به کوچهی پشتی میرساند. با اعتماد به راهی که آن را هزار و یک بار رفته بودم، روی شیبی که زمانی پله بود سُر خوردم و پایین رفتم. وقتی رسیدم آن پایین دیدم راهِ رسیدن به کوچه ویران شده است. آنقدر باران باریده بود بر آن خانه که دیگر نتوانسته بود روی پاهایش بایستد. زانوهایش تا خورده بود و همانجا نشسته بود. روی تل خاطراتی که دیگر دلشتند از یاد میرفتند و دیگر بوی گلاب و اسپند نمیدادند. خانه دهلیزهایش به هوای آزاد کور شده بود و بیهوا توی خودش رمبیده بود. حالا آن پایین گیر افتاده بودم. نمیتوانستم از شیب گلی بالا بروم چون به دیواری خمیده میمانست. اگر فریاد میکشیدم کسی صدایم را نمیشنید چون از روزی که خودم را شناخته بودم بنا بر این بود که کسی به خوابهای من راه نداشته باشد. در هیچکدام از خانههای آن کوچهی بارانزده چراغی روشن نبود. فوارهها شکسته بودند و دهان مجسمهها را خاک سرخ نسیان پوشانده بود. به خودم گفتم ای کاش یکی از مامورها دنبالم کرده باشد. ماموری با پیشانی کوتاه و کلهای پخ که تویش چیزهای بیربط و ناجور به هم میپیچد. ماموری با یک اسلحهی کوتاه که میآمد تا من را از دفن شدن زیر دیوارهای کودکیام نجات بدهد.




