• اغلب یکی دو ساعت زمان میبرد که بفهمم دریوری نوشتهام. بیشتر طول نمیکشد. این آغاز ناامیدی و حسرت است. شبهای زیادی را با این احساسات جفنگ خوابیدهام. سپیدهدمان هنگامی که آفتاب حقیقت میدمد، دیگر کنج و کنارهای برای پنهانشدن نیست. برگهای که بر آن نوشتهام چون زنی ناسیراب نفرینم میکند. مدادی که با آن نوشتهام، ساقهی خشک نهالی است که در تاریکی نرمای نیرومند بدنی را میماند و شعلهی شمعی که در رانها میدرخشید و زندگی را گرم نگه میداشت. روزگار لعنتهایش را از همین راه پیشکش این بنده میکند. اما حتا نویسندههای بد هم نفسی دارند. سالها پیش یکی از روزنامهنگاران روزنامهی آرمان از اینکه یکجا در یادداشتی ضمیر «من» بهکار برده بودم آشفته شد و سرآسیمه پیام داد که در این عرصه حتا جان آپدایک هم نمیتواند من بگوید که تو گفتهای. یک بار هم شاعری، گردانندهی یکی از سایتهای ادبی از من شعرهایی خواست که آنجا بگذارد. فردایش پیام داد که نمیتوانیم شعرهایت را با تاریخ بگذاریم. آبرومندانهتر رفتار کرد اما ته کلامش این بود که تو کسی نیستی که برای شعرهایت تاریخ هم میزنی. به دومی چیزی نگفتم اما به اولی حالی کردم که نفس را به آدمیزاد دادهاند و هر منگفتنی آن نیست که من در پی برکشیدن خودش باشد. و اینکه اگر روزنامهنگاری یک من ساده را تحمل نمیکند همان بهتر که در محفلهای سهشنبه و پنجشنبه قرش را بدهد و غزلها و رباعیهایی در وصف گوزن و دریا بگوید.
خیلی طول نمیکشد که بفهمم آنچه نوشتهام به دشنام دیو هم نمیارزد. ملال و دیوانهسری از همینجا پیدا میشود. نخفتن بر کشتزاری که بر آن گلهای رنج و بیهودهگی میروید. باغبانِ بوستانِ عدم بودن، جویندهی مروارید در این جوی کثیفی که به گودال میریزد.
• شاعری را میشناختم که همان یک شعر را نوشته بود. مردی شصت و چندساله بود که عشق ادبیات در پیرانهسری هم رهایش نکرده بود. یکبار گفت شعری نوشتهام که میخواهم برایت بخوانم. بعد دفترش را باز کرد و شعرش را برایم خواند. یک صفحه بیشتر نبود. وقتی شعرش تمام شد احساس کردم به چیزی مثل آلومینیوم دندان زدهام. از شعرش حسابی تعریف کردم. میخواستم سر ناهار پیرمرد را خوشحال کنم. خیلی خوشش آمد. گفت یک چیز را باید بدانی، من این شعر را چهلسال پیش نوشتهام و هنوز هم دارم رویش کار میکنم. این حقیقت داشت. دفترش را با همان یک شعر سیاه کرده بود. آنقدر آن را زیر و بالا کرده بود که به مقاومت آهن رسیده بود. بهحق که قیافهی خودش هم با آن موها و پوست آهکی یک قیافهی فلزی بود. انگار از توی فیلمهای تخیلی دههی هفتاد بیرون آمده بود و همین که پایش را توی دفتر روزنامه میگذاشت، درِ فضاپیما پشت سرش بسته میشد. چکشی به همان یک شعر زده بود که اگر به هواپیما میزدند چیز دیگری میشد. گفت میتوانی کاری برایم بکنی؟ گفتم هرچه باشد. گفت من بالاخره میخواهم این شعر را توی یک مجلهای بدهم چاپ کنند. قولش را هم گرفتهام. فقط میخواهم نگاهی به آن بیندازی ببینی چیزی کم و کسر نداشته باشد. دفترش را گرفتم و نگاهی به شعر انداختم. بینوا چهلسال شب و روز آن شعر را ورز داده بود. آنقدر ورز داده بود و مالیده بود که بهسختی و کلفتی آهن شده بود. گفتم بهنظر خودت کجایش ایراد دارد؟ گفت آن پرندهی اولش. یکجوری نیست؟ به او گفتم من به عمرم چنین شعری نخواندهام، چرا لنگ یک پرنده بماند؟ پروازش بده برود یکجای دیگر. گفت بله حق با توست. بنده چهل سال است که این پرنده را پشت میلههای این قفس نگه داشتهام و هرروز که از خواب بیدار شدهام میلهای به میلههای قفسش اضافه کردهام. جوری که پرنده دیگر مجال نفسکشیدن ندارد. اما مشکل اینجاست که شعر دربارهی همین پرنده است. اگر پروازش بدهم که دیگر شعری نمیماند. دیدم راست میگوید و در گفت و گو با شاعر آهنی، مردی که چهلسال گذشته را با هزاران آدم مثل من از پرندهاش گفته نمیتوان به همین سادگی به پیروزی رسید. لیوان آبش را سرکشید. دیدم اشک امانش نمیدهد. بغض چانهاش را تکان میداد. گفت راستش را بخواهی، این پرنده خود من هستم.





حالا حقیقتا کدام خوب تر است ؟!…
نگاه داشتن ِ پرنده پشت میله های قفس ِ آهنین ِ ذهن …
یا
رها کردن و عریان نوشتن و بقول ِ خودت به جان خریدن ِ ملال و دیوانه سری ؟!..
چه اشکالی دارد اصلا ،
“من” ِ مرا حذف کنند
شعرهایم را بی تاریخ چاپ کنند
اما
کلماتم را حبس نکنند …