▪️ محسن توحیدیان • نوشتن چون خراشیدن کوه یخ، برای رسیدن به استخوان و گوشت، با ناخنها و انگشتان شکسته، در سپیدهدمِ سردِ زمستانی، هنگامی که آخرین شعلهیِ اجاق سر به خاموشی میگذارد. نوشتن برای دستیازیدن به آنچه رفتاری از گرمای زندگی دارد. چون خراشیدنِ کوهِ یخی در وجود، برای درنوشتنِ مرگی که در هر … بیشتر بخوانید “نوشتن” »
برچسب: #محسن_توحیدیان
توی قطار کرج با یکی از آن قلتشنها شانه به شانه شدم. حسابم پاک بود. خودم میدانستم. به همین خاطر با او دست دادم. دستم را رد نکرد اما وقتی راهش را کشید و رفت دیدم کف دستم خونی است. همان موقع نفهمیدم خون کیست. چند روز بعدش فهمیدم که خون نسرین است. آیهای چیزی … بیشتر بخوانید “چه توفانی خون بهپا میکند” »
• دیدم که پیرمرد همسایه انگار که چیزی گم کرده باشد در حیاط راه میرود. کمی اینجا و آنجا سرک کشید، بعد رفت و از توی انباری دو صندلی و یک میز آورد و پشت باغچه کنار دیوار گذاشت. کت و شلوار مشکی، کفشهای برقی، کراوات قرمز روی پیراهن سفید، موهای سفید یکدست. اول پارچهی … بیشتر بخوانید “دانهی گیاه نابودهگی” »
• از حمام صبحگاهی جان سالم بهدر بردم. فردا یا پسفردایش پیدایم میکردند. با بدن خشکیده و خیس، زبان بیرون افتاده، چشمهایی که راهآب فاضلاب را دید میزند. با پوستی که زیر آب گرم جوشیده و ور آمده. خیلی ساده اتفاق افتاد. داشتم دوش میگرفتم و خودم را توی آینه نگاه میکردم که فکر کردم … بیشتر بخوانید “در میدان اعدام” »
به من اینجور گفتند دوران کودکیام برای همیشه تمام شده که در خواب دیدم که در بنایی قدیمی در یکی از محلههای بچگیام گیر افتادهام. همیشه خواب آن خانهی خشتی را میدیدم. آن خانه یک «جا» در نقشهی خوابهای من بود. بیرون از خواب آن خانه وجود نداشت. مکانش در خواب بود و باید هرازگاهی … بیشتر بخوانید “پیچیدن مرگ در روزهای کودکی” »
