دل کبود است چو نیل فلک ار بتوانید
بام خمخانهی نیلی به تبر بگشایید
با شهرام اقبالزاده در نشر قطره همکار بودم. او را به نیکی و مهربانی میشناسم و میدانم چه مرد بلاکش و رنجدیدهای است. همان سالها بود که دیو سرطان در بدنش بیدار شد. ناگهان چنان لاغر شد که خیلی از ما گفتیم رفتنی است اما او با نیرویی شگفت به زندگی برگشت. با لب خندان و چشمهایی که همیشه میدرخشید. امروز باخبر شدم که دخترش پانتهآ را از دست داده است. شهرام که روزگاری دراز در جویبار داستان فارسی آبتنی کرده، قصههایی بس تراژیک از روزگار شنیده است. نمیدانم روزگار او را کجا میبرد که داغ فرزند کوه را آب میکند. پانتهآ برایش نوشته: «بابا برای تو مینویسم…وزن دلایلم برای پایاندادن به زندگی خیلی بیشتر شده تا ادامهدادن.»…




