از تهران به بابلسر رفتیم. دو شب آنجا ماندیم و فردایش از مسیر ساری راهی گرگان شدیم. سر راه گرگان به گلوگاه رسیدیم. گفتیم برویم دریا را ببینیم اما دریا از گلوگاه رفته بود. اینجور شد که روی نقشه دریا را پیدا کردیم که آبیِ آبی بود و دیدیم تا آنجا راهی نیست و میتوانیم چیزکی هم بنوشیم و تنی به آب بزنیم. پس بلوار سوختهای را از جادهی اصلی تا جایی که نقشه میگفت پایین رفتیم اما خبری از دریا نبود. قایقهای شکسته و به گل نشسته، ردیف آلاچیقهای متروکه، پارکهای ویران، ویلاهای خالی و تا چشم کار میکرد، خاک ترکخورده و زمین سوخته. رفته بودیم لب دریا و دریا خشک شده بود. این حقیقت بود. گفتیم این چشماندازه آیندهی ماست. دریاها و رودخانهها میروند و ما را با برهوتها و گرد و خاک زمین تنها میگذارند. پیاده شدیم و حیران جای خالی دریا را تماشا کردیم که مادهسگی خودش را رساند و بنا گذاشت به لاییدن و روی خاکها غلتیدن. میخواست هرجور شده ما را راضی کند چیزی برای خوردن به او بدهیم. نمیدانم چرا از آن خرابشده نمیرفت. کسی هم نبود که از او بپرسیم دریا کجا رفته است. سگ هم زبان ما را نمیفهمید. پستانهای چروکیدهاش را به شنها میمالید و به زبان خودش ندبه میکرد. دیدیم هیچکداممان دیگر تحمل دیدن آن آخرزمان را نداریم. پس سوار شدیم و گازش را گرفتیم تا به بندر گز رسیدیم اما آنجا هم خبری از دریا نبود. گویا شبانه و بیسر و صدا آن شهرهای توسریخورده و دلگیر را تنها گذاشته بود. نه بندری در کار بود نه یک مرغ دریایی نه یک بوق کشتی. مردی که ساندویچ ما را میپیچید گفت این شهر وامانده، یک شهر سیاسی و نفرینشده است. بندر گز را میگفت. مردمش از گدا تا پادشاه استاد سیاستاند و اصلن نمیدانند زندگی یعنی چه. مثل بدبختها زندگی میکنند اما لقمه در سیاست و خشتک این و آن میزنند. خیلی هم شاکی بود. توی چشمهایش یکجور التماس بود که اگر میتوانید مرا هم با خودتان از این خرابشده ببرید. ساندویچ را هرجوری بود خوردیم و یک نوشابه هم روش و دیدیم دیگر جای ماندن نیست. چشمانداز خانهها و کوچههای حالخرابکن بندر گز را با آن همه بنر و پرچم مشکی ترک کردیم و گازش را گرفتیم. بعد به گرگان رسیدیم و خیلی شانس آوردیم که رانندههای گرگانی ما را نکشتند. گرگان شهر بیکلهترین رانندههاست. در رقابت نزدیک با مازندران. نمیدانم چجور زنده میمانند. یک نفر را نمیبینی که مثل آدم براند و آن پای واماندهاش را از روی گاز بردارد. باید میرفتیم یک جایی به اسم ناهارخوران که غلغلهی آدم بود و لای هر بوته و درختی یک مشت زن و بچه و پیرمرد نشسته بودند و جوجه کباب میکردند. آبها پر از زباله، درختها پر از آشغال مرغ و پوشک بچه و نوار بهداشتی و خلاصه طبیعت در آستانهی نابودی. جوری هم گرم بود که آدم میخواست از پوست خودش در بیاید. یکی دو بار نزدیک بود ماشینها ترتیبم را بدهند و همانجا مرحوم بشوم. خیلی بد میشد چون اصلن دلم نمیخواست در گرگان و آن دور و بر بمیرم. آنهم در پانزده خرداد. بعد گفتیم برویم کمی شهر و بناهای تاریخیاش را ببینیم که این هم شوخی بود و چیز دندانگیری نداشت. گویا عربها که استرآباد را ویران کردند و مردمش را کشتند، شهر دیگر کمر راست نکرد و همین رانندههای بیکله باقی ماندند. راه رفته را برگشتیم و به ساری رسیدیم. هوا هم بهتر شد. گفتیم برویم ساحل فرحآباد تنی به آب بزنیم. لب ساحل غلغله بود. آلاچیقها پر از آدم، پارکینگها، مغازهها. از هر سوراخی ونگونگ بچه بیرون میآمد. مثل باقی جاها هرچیزی را چندبرابر به مسافرها میانداختند و آنها هم میخریدند. زنها با مانتو و روسری توی آب، بچهها لخت و نیمه لخت. اگر سوزن میانداختی توی آب نمیافتاد. شتر بیچارهای را هم آورده بودند آنجا که مردم سوار بشوند و پول بگیرند. شتر دور و برش را نگاه میکرد و نمیدانست ماجرا چیست. شتربان پول میگرفت و میگذاشت آدمها بین دو کوهانش بنشینند و سواری کنند. اسبها را هم آورده بودند و آنها قیمت کمتری داشتند. زیر آفتاب خرداد که همهچیز وا میرفت و یک چیز دیگری میشد، بچهها شنبازی میکردند و باد که بلند میشد، شن و زباله را روی سر کسانی میریخت که توی آلاچیقها نشسته بودند و قلیان یا تریاک میکشیدند. توی آلاچیق کناری، پسربچهای که شکم گنده و لپهای قرمز داشت به پدرش غر میزد که شتر رفت و او نتوانست سوارش بشود. پدرش هم وعده میداد که دفعهی بعد حتمن به او پول میدهد که شترسواری کند. دم غروب که هوا بهتر شد فلنگ را بستیم. این حقیقت را فهمیدیم که تفریحات تابستانی و سفر به شهرهای دور آدم خودش را میخواهد. پس تا به تهران برسیم سیگار کشیدیم و با رانندههای جورواجور جر و بحث کردیم. زور زدیم یکی دو تا از آنها را ته دره بیندازیم اما آنها زبلتر از این حرفها بودند. گاز میدادند و اهمیتی به ذات خراب ما نمیدادند.




