• از حمام صبحگاهی جان سالم بهدر بردم. فردا یا پسفردایش پیدایم میکردند. با بدن خشکیده و خیس، زبان بیرون افتاده، چشمهایی که راهآب فاضلاب را دید میزند. با پوستی که زیر آب گرم جوشیده و ور آمده. خیلی ساده اتفاق افتاد. داشتم دوش میگرفتم و خودم را توی آینه نگاه میکردم که فکر کردم نور هالوژن بهاندازهای نیست که بتواند زیباییهای ظاهری و باطنیام را نشان بدهد. دست دراز کردم تا با نوک انگشت، کلهی هالوژن را بچرخانم. همینش را یادم میآید. گویا سیم لختی که توی سقف فلزی حمام افتاده، مثل یک مار سمی سالها و سالها آن بالا منتظر مانده که کسی بیاید و مزهی مرگ را به او بچشاند. کوبیده شدم به دیوار حمام و روی زمین افتادم. بله جانم. برق شوخی ندارد. از انگشتِ دشنام تو آمد و بدنم آن را مثل نشانهای از پایان چیزها به درون کشید. نمیدانستم بدنم اینجورها میل به مردن دارد. مثل زن زیبایی که در دیوارهای خانهی یک مرد عوضی زندگی میکند و به هر ترانهای که از پنجره میشنود دلش میلرزد. مثل هر آدم زندهی دیگری میخواستم بدنم به زندگی خو کند و تا میتواند از اشارات مرگ برکنار بماند. فکر کردم پیوندهایی که بدنم را کنار هم نگه داشته است با آب شسته میشود و با رنگهایی که هرگز ندیدهام میچرخد و میچرخد و از راهآب کفآلود پایین میرود. طبلهایی بزرگ در سینه و سرم میکوفتند چنانکه سوگواران کشندهی سیاوش را میجویند. اینجورها بود که سایش دست مرگ را روی شانهام احساس کردم و به چیزی راه دادم که با خودش سایههایی از فراموشی در روزهای ابری داشت. خیلی طول کشید تا بتوانم در حمام را باز کنم و خودم را نجات بدهم. شاید یک ساعت یا بیشتر. آدم نباید بهخاطر یک حمام ساده جانش را بدهد، هرچند مردن در این مملکت مثل آبخوردن است. جوری آدم را شکلاتپیچ میکنند و سر میدهند توی قبر که مرده فرصت نکند آب دهانش را قورت بدهد. اما مردن در حمام؟ نه. چیز خوبی نیست. آنهم با برق و در تنهایی و غربت. اینجور مرگی را آدم برای دشمنش هم نمیخواهد.
• در میدان اعدام، همان جایی که محکومان را به قاپوق میبستند نشسته بودم و خیابان را دید میزدم. کاری نداشتم بکنم. میخواستم ببینم هرکس چجوری خودش را به مترو و اتوبوس میرساند تا از شر آفتاب تابستان راحت بشود. بدجور هم گرم بود و خیابان داشت با همان شدت و بوی همیشگی زیر آفتاب لهله میزد. ساعتی که گذشت دیدم دارم همهچیزم را میبازم. این شوخی نبود. تمام آن چیزها را که با آن زندگی را میشناختم و دنیای درهم خودم را بالا آورده بودم. بهحق که داشتم دیوانه میشدم. دیگر نسبتی میان خودم و کسی که آنجا نشسته بود پیدا نکردم. نمیدانم عوارض خوردن کدام دارو بود اما یادم نمیآمد دارویی خورده باشم. داشتم به ورطهای میافتادم که ذهن زیر همهچیز میزند و میل به نابودی میکند. نه چیزی را نگه میدارد نه چیزی یادش میآید. از اسمهایی که میشنود هم چشم میپوشد. بزرگمنشانه چنان که آموزگاری زرتهدادن شاگردش را نادیده میگیرد. دیدم هرآنچه زیستهام کورکورانه بوده است و زندگیام در یک چیز معنا میشود؛ کوشیدن شبانهروزی در راهِ «خاموش نگهداشتنِ چراغِ جنون». بله. یک عمر زورم را زده بودم تا این چراغ را خاموش نگه دارم و آنجور که در میدان محمدیه افتاده بودم و در آستانهی زوال بودم به چشم میدیدم که چراغ روی تاقچه بهروشنی آفتاب فروردین پرتوافشانی میکند. به خودم گفتم مبارک است که این چراغ خانمانی را میسوزد.




