چوبک داد آن آخرین نوشتههایش را بسوزانند. مثل بدنش که نگذاشت طعمهی موریانههای خاک شود. پیرمرد نابینا را هنگامی که به یقین رسیدند دیگر زنده نمیشود در آتش انداختند و خاکسترش را به آبهای آزاد سپردند. بارها از خودم پرسیدهام که آن نوشتهها چه بودهاند؟ و اگر آن کاغذپارهها بدنی داشتند، در برابر خاموشی روزگار … بیشتر بخوانید “سنگ صبور” »
نویسنده: محسن توحیدیان
یوسا را در تابستان هشتاد و یک با کتاب مرگ در آند شناختم. تازه به کتابخانه آمده بود. آن را چندروزه خواندم. وقت پسدادن از کنار پاسگاه میگذشتم. سربازی که توی اتاقک نشسته بود کتاب را دستم دید. مثل برق از جا پرید. تفنگش را بالا آورد. گفت بیا ببینم. چه کتابی میخوانی؟ تهدیدش جدی … بیشتر بخوانید “لعنتی من فردا از ناکس میروم!” »
• دیدم که پیرمرد همسایه انگار که چیزی گم کرده باشد در حیاط راه میرود. کمی اینجا و آنجا سرک کشید، بعد رفت و از توی انباری دو صندلی و یک میز آورد و پشت باغچه کنار دیوار گذاشت. کت و شلوار مشکی، کفشهای برقی، کراوات قرمز روی پیراهن سفید، موهای سفید یکدست. اول پارچهی … بیشتر بخوانید “دانهی گیاه نابودهگی” »
• از حمام صبحگاهی جان سالم بهدر بردم. فردا یا پسفردایش پیدایم میکردند. با بدن خشکیده و خیس، زبان بیرون افتاده، چشمهایی که راهآب فاضلاب را دید میزند. با پوستی که زیر آب گرم جوشیده و ور آمده. خیلی ساده اتفاق افتاد. داشتم دوش میگرفتم و خودم را توی آینه نگاه میکردم که فکر کردم … بیشتر بخوانید “در میدان اعدام” »
به من اینجور گفتند دوران کودکیام برای همیشه تمام شده که در خواب دیدم که در بنایی قدیمی در یکی از محلههای بچگیام گیر افتادهام. همیشه خواب آن خانهی خشتی را میدیدم. آن خانه یک «جا» در نقشهی خوابهای من بود. بیرون از خواب آن خانه وجود نداشت. مکانش در خواب بود و باید هرازگاهی … بیشتر بخوانید “پیچیدن مرگ در روزهای کودکی” »
