• حالا هشت ماهی میشود که آن دختر را میبینم. در سرما و گرما. شبها پیدایش میشود و بیشتر وقتها تا نیمههای شب همانجاست. شاید قبلترش هم آنجا بوده شاید هم نه. اما من بار اول او را در یکی از شبهایِ اول پاییز دیدم. در بلوار چهل و هفتم سر جاده مخصوص ایستاده بود و آسمان را تماشا میکرد. توی تاریکی معلوم نبود میخندد یا گریه میکند. بهنظرم دختری بیستساله آمد که آمده هواخوری و حالا دارد ستارههای آسمان را سیر میکند. با مانتوشلوار و مقنعهی مشکی و گوشی دستش که در تمام شبهایی که او را دیدهام روشن بوده. شبهای بعد هم وقتی از مخصوص توی بلوار میپیچیدم او همانجا بود. دست به سینه و بیخیال دور و برش به همان نقطه از آسمان چیزهایی میگفت و میخندید. شاید هم گریه میکرد. شبح سیاهپوش و لاغراندام جاده مخصوص کرج نه از راننده کامیونها میترسید نه از گشتیهای داغانی که آن ساعت شب به مادرشان هم رحم نمیکنند. در همان هفتهها بود که خودم را راضی کردم کاری برایش بکنم. فکر کردم اگر همینجور خوابنما راه بیافتد ممکن است ماشینی زیرش بگیرد یا او را بهزور سوار ماشین کنند. به یک جایی زنگ زدم که اسمش اورژانس اجتماعی است. به مرد خوابآلودی که گوشی را برداشت گفتم دختری هست که گمان میکنم باید به او کمک کنید چون در جای ناامنی آن هم تا دم صبح پرسه میزند و معلوم نیست از ستارههای آسمان چه میخواهد. مرد گفت این به ما مربوط نیست. گفتم به کی مربوط است؟ گفت زمانی به ما مربوط است که خودش زنگ بزند و کمک بخواهد. گفتم گمان نمیکنم خودش به هوش باشد که به شما زنگ بزند. گفت اگر ما بیاییم سروقتش، قانون چوب توی آستینمان میکند. گفتم اگر برود زیر ماشین؟ گفت یک نفر به آمار قربانیان تصادف اضافه میشود. شبهای دیگر هم او را میدیدم. هوا که سرد شد و برف که آمد گفتم این دیگر پیدایش نمیشود. واقعن هم نبود. یک شب هرچه بالا پایین کردم دیدم اثری از شبح بلوار چهل و هفتم نیست اما بالاتر که رفتم دیدم وسط خیابان مثل سایهای سرگردان با نگاه مات مردگان آسمان را دید میزند و عقبعقب راه میرود. با چه سرعتی هم. گوشی روشن هم توی دستش. مثل راهبهای که با پدر پشت ابرها حرف بزند اشک میریخت و توی گریه میخندید و به حال خودش بود. جنون او را از روی زمین برداشته بود و هیچ معلوم نبود کجا میبردش. مطمئن بودم یکی از همین شبها رانندهی خوابآلودی نمیتواند بین او و تاریکی فرق بگذارد و عاقبت او را به تاریکی پشت سرش میکوبد. بعد فهمیدم که او سراسر بلوار را با جنونش نشانه میگذارد و جای ثابتی ندارد. توی پارکها، پشت بیشهها، کنار دیوارها، پشت پاسگاه، پشت کامیونها، و چون سیاه میپوشد سخت میشود او را توی خیابانهای تاریک پیدا کرد. یک شب برداشتم به پلیس زنگ زدم. طرف خیال کرد دیوانهای چیزی هستم. گفت این چیزها به ما مربوط نمیشود. به شما هم ربطی ندارد. دوست دارد توی خیابان راه برود و با آسمان حرف بزند. دیدم پر بیراه هم نمیگوید. او چه ربطی به زندگی من دارد؟ اگر دیوانه است میتواند برود تیمارستان یا اگر سودایی است دارد اینجوری خودش را درمان میکند. اما آدم وقتی میخارد نمیتواند بیخیال چیزی بشود. باید یک شب دل به دریا بزنم و از او بپرسم از کجا آمده و با چه کسی پشت این آسمان نکبتی حرف میزند. باید ببینم حرف حسابش چیست و اگر کسی آن بالاست که با حرفهایش آدم را دیوانه میکند به من نشانش بدهد. حالا که این را مینویسم او همان جاست. با آن لباسهای تمیز، موهای شانهکرده و کفشهای کارمندی ساده. اگر به کسی زنگ بزنم ممکن است بیایند خودم را روی برانکار ببرند. اگر به پلیس زنگ بزنم ممکن است او را ببرند توی بازداشتگاه و خدمتش برسند. باید دیگر شمارهی آن عوضیها را نگیرم. باید او را بگذارم که همانجور یکی از جوارح تاریکی باقی بماند. نباید نشان جنون او را به پلیسها و آدمهای چرتی اورژانس اجتماعی بدهم. باید به جنون مهیب او احترام بگذارم.
• دختر را دیگر ندیدم اما حالا جای او را جوانکی گرفته که کلاه نقابدار میزند. مشکی میپوشد که به ریش چندروزهاش میآید. یک خالکوبی کوچک هم روی گردنش دارد. او هم همان کارهای دختر را میکند. فقط چندان کاری با آسمان ندارد و بیشتر روی زمین مینشیند و زانوهایش را بغل میزند. شبهای اولی که دیدمش یک مستطیل مشخص از خیابان را گز میکرد. دست به سینه و سر پایین جوری که انگار او را مجبور کردهاند. ساعتها و ساعتها با قدمهایی آهسته دور مستطیل فرضی میگشت و گمان میکنم تا دم صبح که پاهایش دیگر نمیتوانستند بار هیکل کوچکش را بکشند. شبهای بعد میدیدم که همانجا پشت پاسگاه مینشیند و گاهی به آسمان تاریک نگاهی میاندازد. نمیدانم دختر کجا رفت و این پسرک چه میخواهد. شاید او همان دختر سرگشته باشد. شاید هم نه.





امشب برای بار دوم این را خواندم! نمی دانم چطوری از دستم در رفته و لایک نکردم! …و این نشان می دهد که چقدر خوب بوده و چطوری فکرم را درگیر کرده که فراموش کردم اون قلب قرمز را فشار بدم!👏🏻🙌🏻