دیروز با مهدی کرانی در میدان انقلاب قرار گذاشتیم تا بعد از سالها همدیگر را ببینیم. روبهروی سینما بهمن بساط کتابفروشی شلوغی بر پا بود. کتابها را کپهکپه روی هم ریخته بودند. کتابهای سمت چپ ۳۰ تومان، کتابهای سمت راست ۵۰. نویسندهها را لنگ در هوا و بدون هیچ رسمیتی با هم قاتی کرده بودند. از شایگان و پوینده و شاملو گرفته تا مارکس و فوئنتس و فوکو. تا مهدی بیاید نشستم و کتابها را زیر و رو کردم. زنی یک چپه از کتابهای چاپقدیم آل احمد را توی دستش گرفته بود و هنوز داشت دنبال آنهای دیگر میگشت. خسی در میقات و زن زیادی و مدیر مدرسه با غربزدگی و باقی چیزهایی که آن نویسندهی از خودراضی و کلهپوک نوشته. کتاب اوسنهی بابا سبحان را برداشتم که هنوز هم به نظرم بهترین کتاب دولتآبادی است. چاپ سال ۴۷ و نویسنده آن را به سعید سلطانپور تقدیم کرده. جلد زیبایی هم دارد. یک کتاب دیگر هم برداشتم از افغانی بهنام سیندخت. چاپ ۶۰. هردو کتاب قدیمی با برگههای زرد و درست همانجور که نوستالژیهای بیست و چند سال پیش را برای آدم زنده میکند. بعد مهدی آمد و بیهدف راه افتادیم تا به پارک دانشجو رسیدیم. آنجا داشتند بساط خیمهشببازی و سیاهبازی برپا میکردند. رفتیم توی پارک و یک نیمکت خالی پیدا کردیم. نمیدانستیم درست وسط کار و کاسبی موادفروشها سبز شدهایم. اگر با آنها چشم تو چشم میشدی سر تکان میدادند. خیلی هم بودند. گویا تیمی کار میکردند و هرکس وظیفهای داشت. اولش خیال کردند ماموریم و آمدهایم زاغ سیاهشان را چوب بزنیم اما بعد که بقچههای بدبختی و فلاکت خانوادگی ما را دیدند که بهنوبت باز میکنیم، با آرامش بیشتری به مشتریهاشان رسیدگی کردند. مشتریها میآمدند پول را خیلی نرم توی مشتشان میگذاشتند. آنها هم پول را توی جیبشان میسراندند و غیبشان میزد. بعد که برمیگشتند مواد را همانجور توی دست مشتری میگذاشتند و بعد میرفتند سر پستشان. در محاصرهی خردهفروشها، پااندازها و مفعولهای پارک دانشجو نشسته بودیم و پارک دانشجو در همان وضعیت همیشگی بود. چجور هم عرق میریختیم. بعد که از نشستن خسته شدیم راه افتادیم رفتیم یک چایفروش مودب پیدا کردیم و تکلیف خیلی چیزها که معلوم شد، خیابانها را پیاده گز کردیم تا یک جایی از هم جدا بشویم و هرکس برود خودش را به خانه و زندگیاش برساند. توی تاکسی که نشستم راننده به تاریخ ایران و حملهی تازیان زد که دید دل من خون است. گفت یک بار مردی را به کوی نویسندگان میرسانده. از او پرسیده شما نویسندهاید؟ طرف جواب داده بله. پرسیده چی مینویسی؟ طرف گفت ک…شر. خیلی هم صادقانه جواب داده. راننده از صداقت طرف خوشش آمده. گفته خدا پدرت را بیامرزد که تکلیفت با خودت روشن است. چهل و یکساله بود و دلش از کمیتهایهای دههی ۶۰ خون بود. دخترها را که میدید ترک موتور مینشینند آه میکشید.





آل احمد از خودراضی کله پوک!!😂🙌🏻