داستان, یادداشت
چوبک داد آن آخرین نوشتههایش را بسوزانند. مثل بدنش که نگذاشت طعمهی موریانههای خاک شود. پیرمرد نابینا را هنگامی که به یقین رسیدند دیگر زنده نمیشود در آتش انداختند و خاکسترش را به آبهای آزاد سپردند. بارها از خودم پرسیدهام که آن نوشتهها چه بودهاند؟ و اگر آن کاغذپارهها بدنی داشتند، در برابر خاموشی روزگار … بیشتر بخوانید “سنگ صبور” »
