داستان, یادداشت
یوسا را در تابستان هشتاد و یک با کتاب مرگ در آند شناختم. تازه به کتابخانه آمده بود. آن را چندروزه خواندم. وقت پسدادن از کنار پاسگاه میگذشتم. سربازی که توی اتاقک نشسته بود کتاب را دستم دید. مثل برق از جا پرید. تفنگش را بالا آورد. گفت بیا ببینم. چه کتابی میخوانی؟ تهدیدش جدی … بیشتر بخوانید “لعنتی من فردا از ناکس میروم!” »
