یادداشت
در چهارراهِ چهلسالهگی، بادی سخت وزیدن گرفت. آنگاه دانستم که آنچه در تمامی عمر بر من وزیده است، پرتو آفتابهای لعنت بوده است. از چهار جهت، بادِ غبارآلود، دلزدگی و اندوهِ روزهای دراز و خیابانهای کوتاه را به هوا میبرد. روزنامهها و زبالهها را اینجا و آنجا پخش میکند و چون سپوری مست، به چشماندازِ … بیشتر بخوانید “در چهارراهِ چهلسالهگی” »
