• اغلب یکی دو ساعت زمان میبرد که بفهمم دریوری نوشتهام. بیشتر طول نمیکشد. این آغاز ناامیدی و حسرت است. شبهای زیادی را با این احساسات جفنگ خوابیدهام. سپیدهدمان هنگامی که آفتاب حقیقت میدمد، دیگر کنج و کنارهای برای پنهانشدن نیست. برگهای که بر آن نوشتهام چون زنی ناسیراب نفرینم میکند. مدادی که با آن … بیشتر بخوانید “این پرنده خود من هستم” »
برچسب: محسن توحیدیان
در شاهنامه، داراب، ناهید را بهخاطر بوی دهانش از خانه میراند و بهنزد پدرش بازپس میفرستد. ناهید دختر فیلقوس (فیلیپ) قیصر روم است و بخشی از آشتینامهای که بر پایهی آن، داراب از جنگ با رومیان دست میکشد. با ناهید میخوابد و هنگامی که میخواهد او را ببوسد، از بازدم زن بدحال میشود. نکته اینجاست … بیشتر بخوانید “اسکندر و ایرانیان” »
همسایهی روبهرویی ما پیرزن ترکی بود که تمام محله او را عمهخانم صدا میزدند. قد بلند و تکیدهای داشت و یکی دو دندان طلا که وقتی میخندید برق میزدند. فارسی را با ترکی یکی میکرد و هرجور شده منظورش را میرساند. دو پسر داشت، پسر بزرگ عسلی و پسر کوچک شریف. دخترهایی هم داشت که … بیشتر بخوانید “از گذشته آمده بود” »
میگویند کسی چیزی به چشمم انداخته. چیزی بهاندازهی یک سنگریزه که توی هوا میچرخد و چشم را از کاسه بیرون میاندازد. شاید پسربچهای با یک تیرکمان بوده یا دیوانهای که تفنگی دستش دادهاند. اما من این را باور نمیکنم چون هم آغامحمدخان را دیدهام، هم آن زن را که برای من بالاترین حقیقت در زندگی … بیشتر بخوانید “چشمهایم را به او دادهام” »
در چهارراهِ چهلسالهگی، بادی سخت وزیدن گرفت. آنگاه دانستم که آنچه در تمامی عمر بر من وزیده است، پرتو آفتابهای لعنت بوده است. از چهار جهت، بادِ غبارآلود، دلزدگی و اندوهِ روزهای دراز و خیابانهای کوتاه را به هوا میبرد. روزنامهها و زبالهها را اینجا و آنجا پخش میکند و چون سپوری مست، به چشماندازِ … بیشتر بخوانید “در چهارراهِ چهلسالهگی” »
