محسن توحیدیان ▪️
از بد روزگار هیچکدام از ترجمههای کلیله و دمنه بهدست ما نرسیده است مگر دو ترجمه؛ یکی از نصرالله منشی و دیگری از محمد بن عبدالله بخاری. هردو کتاب را در قرن ششم از روی نسخهی عربی روزبه دادویه به فارسی ترجمه کردهاند و از همه مشهورتر همان نسخهی نصرالله منشی است. خواننده برای خواندن نسخهی منشی باید سوادی تمام در زبان عربی داشته باشد، اگرنه نسخهای بجوید که در آن بیتهای فراوان عربی و واژهها و ترکیبهای غریب آن را رمزگشایی کرده باشد. نسخهی مجتبا مینوی چنین است. نسخهی بخاری که بهنام «داستانهای بیدپای» و به تصحیح خانلری و روشن منتشر شده است نثر و زبان گواراتری دارد و نشان میدهد نویسنده کتاب را عرصهای برای هنرنمایی و فضلفروشی خود ندیده است. منشی آنقدر به کتاب افزوده و لابهلای داستانها شعر و تمثیل و حکایت آورده که خواننده نمیتواند سیر ساده و روشن قصهها را با آسودگی دنبال کند و ناگزیر است اشارههای گاه و بیگاه او را تاب بیاورد. کنار هم نهادن این دو کتاب بهسادگی دریافت دو نویسندهی همروزگار از زبان و ادبیات فارسی و همچنین داستانپردازی را نشان میدهد. و هم میتواند چراغی برای نویسندگان و مترجمان امروز باشد. من دو پاره از هرکتاب را اینجا میآورم شاید سرنخی به خواننده بدهد. هردو از داستان شیر و گاو:
کلیله و دمنه | نصرالله منشی:
«شنزبه آن را بپسندید که گفتهاند:
و اذا انتهیت الی السلامه فی مداک فلا تجاوز
و در امثال آمده است که: اذا اعشبت فانزل. چون یکچندی آنجا ببود و قوت گرفت و فربه گشت، بطر آسایش و مستی نعمت بدو راه یافت، و به نشاط هرچه تمامتر بانگی بکرد بلند، و در حوالی آن مرغزار شیری بود و با او وحوش و سباع بسیار. همه در متابعت و فرمان او، و او جُوان و رعنا و مستبد به رای خویش. هرگز گاو ندیده بود و آواز او ناشنوده. چندان که بانگ شنزبه به گوش او رسید، هراسی بدو راه یافت، و نخواست که سباع بدانند که او میبهراسد. برجای ساکن میبود، و به هیچ جانب حرکت نمیکرد. و در میان اتباع او دو شگال بودند: یکی را کلیله نام بود و دیگر را دمنه، و هردو دهای تمام داشتند و دمنه حریصتر و بزرگمنشتر بود. کلیله را گفت: «چه میبینی در کار ملک که بر جای قرار کرده است و حرکت و نشاط فرو گذاشته؟» کلیله گفت: «این سخن چه بابت توست و تو را با این سوال چه کار؟ و ما بر درگاه این ملک آسایشی داریم و طعمهای مییابیم و از آن طبقه نیستیم که به مفاوضت ملوک مشرف توانند شد، تا سخن ایشان بهنزدیک پادشاهان محل استماع تواند یافت. از این حدیث درگذر که هرکه به تکلف کاری جوید که سزاوار آن نباشد، بدو آن رسد که به بوزنه رسید… دمنه گفت: «بدانستم لکن هرکه به ملوک نزدیکی جوید برای طمع قوت نباشد که شکم به هرجای و به هرچیز پر شود. و هل بطن عمر غیر شبر لمطعم. فادهی تقرب به ملوک، رفعت منزلت است و اصطناع دوستان و قهر دشمنان و قناعت از دنائت همت و قلت مروت باشد.
از دنائت شمر قناعت را
همتت را که نام کردهست آز؟
و هرکه را همه او طعمه است در زمرهی بهایم معدود گردد چون سگ گرسنه که به استخوانی شاد شود و به پارهای نان خشنود گردد و شیر باز اگر در میان شکار خرگوش، گوری بیند دست از خرگوش بدارد و روی به گور آرد:
یری الجنبا ان العجز حزم
و تلک خدیعه الطبع اللئیم
اذا ما کنت فی امر مروم
فلا تقنه بما دون النجوم
با همت باز باش و با رای پلنگ
زیبا به گه شکار پیروز به جنگ
و هرگه به محل رفیع رسید اگرچه چون گل کوتاه زندگانی باشد، عقلا آن را عمر دراز شمرند به حسن آثار و طیب ذکر و آنکه به خمول راضی گردد اگرچه چون برگ سرو دیر پاید به نزدیک اهل فضل و مروت وزنی نیارد. کلیله گفت: شنودم آنچه بیان کردی لکن به عقل خود رجوع کن و بدان که هر طایفهای را منزلتی است، و ما از آن طبقه نیستیم که این درجات را مرشح توانیم بود و در طلب آن قدم توانیم گزارد:
فاقع کما اقعی ابوک علی استه
رای ان ریما فوقه لایعادله
تو سایهای نشوی هرگز آسمان افروز
تو که گلی نشوی هرگز آفتاباندای»
داستانهای بیدپای| بخاری:
تا همی ایشان در این سخن بودند که شنزبه آنجا که بود از سر نشاط بانگی سهمگن برآورد و شیر از جای خود فرا جنبید. دمنه بهجای آورد که حال چیست! گفت که گمان برم که این گوشهگرفتن و بر یک جای نشستن از بهر این بانگ است که میآید. گفت: الحق بانگ سخت است، اگر در خورد این بانگ قوت و توانایی هست، پس بههمه حال این جایگاه گذاشته بهتر.
دمنه گفت که شاه را جز این شکوهی او هیچ در دل آمده هست؟ از آنکه نه هر بانگی را قوتی و شوکتی در قفا بود، و به بانگ جز کسی نترسد که بددل بود؛ زیرا که گفتهاند که شکر را آفت از آب است، و بزرگی را آفت از تکبر است، و دل ضعیف را آفت از بانگ است، و در بعضی امثال که بزرگان گفتهاند این سخن را بیانی شافی است که معلوم شود که نه از هر بانگی شاید شکوهیدن که بسی بانگ سخت بود که از باد بود چنانکه در امثال آمده است. شیر گفت که آن مثل چیست؟ دمنه گفت که چنین آمده است که:
وقتی روباهی گرسنه به بیشهای رسید و در آن بیشه طبلی افتاده بود و باد شاخ درخت را میجنبانید و از آن طبل با سبب شاخ بانگی سخت برمیآمد. روباه گفت: به همهحال این بانگ به این صعبی از قوتی تواند بود. چندان بکوشید که طبل را سولاخ کرد. چون بدید در میانه هیچ نداشت، با خود گفت که ای عجب، چنان مینماید که هرچه بانگ بلندتر دارد و تن بزرگتر، میان او تهیتر و بیمغزتر بود.
و من این مثل بدان یاد کردم تا خداوند مرا معلوم شود که از بانگ هراسیدن شرط نبود و این بانگ که میآید چنان دانم که اگر تفحص کار او بکنیم همچنین بود. اگر خداوند روا دارد، من بروم و از این کار باز دانم. ملک باید که بر همین جایگه مقام کند تا من بازگردم.
این بگفت و به فرمان شیر روی سوی شنزبه نهاد و برفت. چون دمنه از پیش شیر روانه گردید، شیر گفت که این نه رای و تدبیر بود که من کردم به فرستادن دمنه که چند چیز است که بیم آن بود که چاکر را بهخیانت و غدر آرد: یکی آنکه او را بیگناهی از خود دور دارند و به کرم باز نیارند، دیگر آنکه چاکر در نفس خویش صاحب قناعت نبود، حرص و آز و طمع بیشی او را بر غدر و خیانت دارد، دیگر آنکه گناهی کرده بود و از عقوبت ترسد، آن غدر را سبب رستگاری خود داند، دیگر آنکه او را سختیای برسد و آن از وی بر توان داشتن و برنداری، دیگر آنکه خود در سرشت او بد باشد و از آن نشکیبد، دیگر آنکه چیزی در دست دارد از وی بازگیری، دیگر آنکه عملی دارد او را معزول کنی، دیگر آنکه همسران خود گناهی کند از ایشان درگذاری و او را عقوبت کنی یا عقوبت او بیش از دیگران فرمایی.»




