روزنوشت
سگ سعید میخواست شلوارم را در بیاورد. از همان اول سر دشمنی داشت. ندیده و نشناخته. نمیدانم چجور فهمیده بود من آدم بدی هستم. نگذاشت چهار کلمه حرف بزنیم و من مثل آدم ازدواج سعید و زنش را تبریک بگویم. نفهمیدم چجور تابلوها را برداشتم و زدم به چاک. خیال میکرد او را برای این … بیشتر بخوانید “یک روز سگی متوسط” »
