▪️ محسن توحیدیان • نوشتن چون خراشیدن کوه یخ، برای رسیدن به استخوان و گوشت، با ناخنها و انگشتان شکسته، در سپیدهدمِ سردِ زمستانی، هنگامی که آخرین شعلهیِ اجاق سر به خاموشی میگذارد. نوشتن برای دستیازیدن به آنچه رفتاری از گرمای زندگی دارد. چون خراشیدنِ کوهِ یخی در وجود، برای درنوشتنِ مرگی که در هر … بیشتر بخوانید “نوشتن” »
دسته: یادداشت
توی قطار کرج با یکی از آن قلتشنها شانه به شانه شدم. حسابم پاک بود. خودم میدانستم. به همین خاطر با او دست دادم. دستم را رد نکرد اما وقتی راهش را کشید و رفت دیدم کف دستم خونی است. همان موقع نفهمیدم خون کیست. چند روز بعدش فهمیدم که خون نسرین است. آیهای چیزی … بیشتر بخوانید “چه توفانی خون بهپا میکند” »
• اغلب یکی دو ساعت زمان میبرد که بفهمم دریوری نوشتهام. بیشتر طول نمیکشد. این آغاز ناامیدی و حسرت است. شبهای زیادی را با این احساسات جفنگ خوابیدهام. سپیدهدمان هنگامی که آفتاب حقیقت میدمد، دیگر کنج و کنارهای برای پنهانشدن نیست. برگهای که بر آن نوشتهام چون زنی ناسیراب نفرینم میکند. مدادی که با آن … بیشتر بخوانید “این پرنده خود من هستم” »
همسایهی روبهرویی ما پیرزن ترکی بود که تمام محله او را عمهخانم صدا میزدند. قد بلند و تکیدهای داشت و یکی دو دندان طلا که وقتی میخندید برق میزدند. فارسی را با ترکی یکی میکرد و هرجور شده منظورش را میرساند. دو پسر داشت، پسر بزرگ عسلی و پسر کوچک شریف. دخترهایی هم داشت که … بیشتر بخوانید “از گذشته آمده بود” »
میگویند کسی چیزی به چشمم انداخته. چیزی بهاندازهی یک سنگریزه که توی هوا میچرخد و چشم را از کاسه بیرون میاندازد. شاید پسربچهای با یک تیرکمان بوده یا دیوانهای که تفنگی دستش دادهاند. اما من این را باور نمیکنم چون هم آغامحمدخان را دیدهام، هم آن زن را که برای من بالاترین حقیقت در زندگی … بیشتر بخوانید “چشمهایم را به او دادهام” »
