محسن توحیدیان ▪️
سیمای بوسهل زوزنی در تاریخ بیهقی، چهرهی دقیق یک ضد قهرمان است. او به کدامیک از ما شبیهتر است؟ مردی «امامزاده»، «محتشم»، «فاضل» و «ادیب» که «شرارت» و «زعارتی» در طبع وی موکد شده و با آن شرارت هیچ دلسوزی ندارد. او از علاقهی سلطان محمود به پسرش امیر محمد خبر دارد و نیک میداند که محمود، محمد را جانشین خودش کرده است اما ذهن سیاس و عاقبتاندیش او وا میداردش که تخم مرغهایش را در سبد مسعود بگذارد. او بهتر از هرکسی میداند که اسب برنده، مسعود است و محمد با اینکه پشتش به وصیت و پشتیبانی پدر و پدریان گرم است، در جنگ قدرت هیچ اقبالی ندارد. همینجور هم میشود؛ محمد پس از مرگ محمود بر تخت پادشاهی مینشیند اما دولت او بس مستعجل است. درباریان پرنفوذی چون امیر یوسف، حاجب بزرگ علی، بوسهل حمدوی و خواجه علی میکائیل به مسعود نامه میدهند که «از بهر تسکین وقت را امیر محمد را به غزنین خوانده آمد تا اضطرابی نیفتد، و به هیچ حال این کار از وی بر نیاید که جز به نشاط و لهو مشغول نیست. خداوند را که ولیعهد پدر به حقیقت اوست بباید شتافت به دلی قوی و نشاطی تمام تا هرچه زودتر به تخت ملک رسد که چندان است که نام بزرگ او از خراسان بشنوند به خدمت پیش آیند.» مادر امیر مسعود و عمهاش حرهی ختلی هم که در کشیدن زیر پای امیر محمد جهدی و دسیسهای تمام دارند، پایین این ملطفهها مینویسند که حرف این جماعت را بپذیر و بیا که هرچه میگویند عین حقیقت است. به همین سادگی امیر محمد را که عزیزکردهی سلطان درگذشته است فرو میگیرند و به قلعهی دلگیر کوهتیز میفرستند. مسعود به این هم راضی نمیشود و فرمان میدهد همانجا میل به چشمش بکشند و کورش کنند. با افتادن امیر محمد، میدان برای جولاندادن هواداران مسعود و انتقامکشیدن از پدریان باز میشود. مهمترین آنها هم حسنک وزیر است. مردی که بهجان کوشیده بود تا خواست سلطان ماضی که همانا بر تخت نشستن امیر محمد بود بهدست بیاید. سلطان مسعود نمیتواند چنین چیزی را فراموش کند اما در او آن مایه بخشش هست که از خون حسنک بگذرد. همهچیز هم سر به سوی آشتی دارد اما بوسهل نمیگذارد. او خودش پیش از این داغ تهمت قرمطی بودن بر پیشانی داشته است و زمانی را بهخاطر آن در زندان بوده است. بیهقی بهروشنی قرمطیبودن بوسهل را دسیسه میداند که مینویسد: «قریب سیزده و چهارده سال او را میدیدم در مستی و هشیاری و به هیچوقت سخنی نشنودم و چیزی نگفت که از آن دلیل توانستی کرد بر بدی اعتقاد وی. من این دانم که نبشتم و برین گواهی دهم در قیامت.» اما پشتیبانی آشکار بوسهل از مسعود، زمانی که هنوز محمود زنده است و آشکارا امیر محمد را لایقتر از پسر دیگرش مسعود میداند، برای بوسهل عاقبت خوشی ندارد. پدریان به او تهمت قرمطیبودن میبندند و از چشم محمود میاندازند. محمود هم فرمان میدهد که او را کتبسته از هرات به غزنین بیاورند و زندانی کنند و گویا سرانجامی چون حسنک وزیر برای او میخواستند اما او خوششانستر از این حرفها بود. سلطان محمود میمیرد و او را از زندان فراری میدهند. پس به دامغان میرود و به سلطان مسعود میپیوندد و آنوقت است که او میتواند بهسادگی در امیر مسعود بدمد و آتش انتقام را در او تیزتر کند. آتشی که مهمترین طعمهاش امیر حسنک است و بر دار کردن همو یکی از نشانههای سرنگونی سلطان مسعود غزنوی است. کشتن حسنک وزیر، مسعود را حتا در نظر بسیاری از هوادارانش پایین میکشد و بهسادگی دودمان غزنوی را به باد میدهد. بوسهل درست زمانی به دامغان میرسد که امیر مسعود آن نامهها را گرفته است و دارد خودش را جمع و جور میکند که به غزنین برود. این نخستین جایی است که بیهقی از بوسهل حرف میزند (جلد پنجم). خودش میگوید پیش از این مفصل دربارهی گریختن بوسهل از زندان نوشته است که چون در جلدهای نابودشدهی تاریخ بیهقی است بهدست ما نرسیده است. پایینتر هم میگوید داستان بازداشت او در قلعه را هم نوشته است که آنهم بهدست ما نرسیده. چون هزاران کتاب دیگر که زیر پرتابههای آتشفشانی تاریخ ما خاکستر شده و بر باد رفته است. خلاصه بوسهل جوری به دامغان میرسد که آدمهای فراری میرسند: «مخف آمده بود با اندکمایه تجمل» و امیر مسعود که او را یار وفادار خودش میداند میدهد نونوارش کنند: «چندان آلت و تجمل آوردندش اعیان امیر مسعود که سخت بنوا شد». مسعود با او از «نماز دیگر» تا «نیمشب» خلوت میکند چون «به روزگار گذشته که امیر به هرات میبود، محتشمترِ خدمتکاران او این مرد بود» اگرچه او «با مردمان بد ساختگی کردی، و درشت و ناخوش و صفرایی عظیم داشت.» و آنقدر اخلاق تند و ذات ناجور او آشکار است که بیهقی میگوید: «چون حال وی ظاهر است، زیادت ازین نگویم، که گذشته است و غایت کار آدمی مرگ است. نیکوکاری و خوی نیک بهتر تا به دو جهان سود دارد و بر دهد.» در همین نخستین دیدار بوسهل و مسعود پس از آزادی است که بوسهل اسب توطئه زین میکند و از مسعود میخواهد نامههای سلطان محمود را که پیک آورده بر همگان آشکار کند تا همه بدانند پدر دربارهی پسر چه ناروا میاندیشیده و از آنجا که نامهها به دستخط بونصر مشکان است، بوسهل میخواهد همزمان به او هم لتی بزند. امیر مسعود نمیپذیرد. میگوید «بیخیال این حرفها. درست نیست که در حق پدرم چنین کاری بکنم که بدان هزار مصلحت باید نگریست که از آن ما نگه داشت و بسیار زلت به افراط ما در گذشته است و آن گوشمالها مرا امروز سود خواهد داشت و ایزد بر وی رحمت کناد که هیچ مادر چون محمود نزاید!» بوسهل سیاستمداری است که کوچکترین فرصتها را غنیمت میشمرد و از باریکهترین آبها ماهی میگیرد. او از همان آغاز کار مسعود، رقیبانش را در سایه میگذارد و در بهدستگرفتن اوضاع جهدی تمام دارد. چنان که در گفتگوی حاجب بزرگ علی و بونصر مشکان میآید، «چنانکه محمودیان در میان ایشان به منزلت خائنان و بیگانگان باشند، خاصه که بوسهل زوزنی بر کار شده است و قاعدهها بنهاده و همگان را بخریده.» محمودیان یکییکی میافتند و در این میان بوسهل یک بازیگردان استاد است. او که کینهای عمیق از حسنک وزیر دارد، او را که حالا ستارهی بختش به دخمه افتاده و همهچیز را باخته است به علی رایض میسپرد و سفارش میکند تا میتواند آزارش بدهد. «بوسهل زوزنی را در آنچه رفت مردمان در زبان گرفتند و بد گفتند، که مردمان بزرگ نام بدان گرفتند که چون بر دشمن دست یافتند نیکویی کردند که آن نیکویی بزرگتر از استخفاف باشد» اما بوسهل اینجور فکر نمیکند. او میخواهد بازماندهگان دستگاه محمودی را جز همانها که پیش از این به او لطفی داشتهاند (چون خواجه احمد حسن) یکییکی فرو بگیرد. حتا کسی چون بونصر مشکان را و در این بازی تسویه حساب تنها کسی که میتواند اندکی بر او مهار بزند، سلطان مسعود است. اوست که در برابر بوسهل میایستد و میخواهد دست از سر بونصر بردارد: «حدیث وی کوتاه باید کرد که همداستان نیستم که نیز حدیث او کنید.» اما حسنک وزیر دیواری بسیار کوتاه دارد چرا که او در روزگار محمود، آشکارا امیر محمد را شایستهتر از مسعود میدانسته است بر جانشینی و زبان سرخ هم داشته است. بوسهل هر آنچه در توان دارد میگذارد تا او را بر دار کنند. او را در حضور بزرگان «سگ قرمطی» میخواند و هنگامی که گمان میبرد خواجهای میخواهد برای شفاعت حسنک رقعهای بنویسد، ناگهان ظاهر میشود و نمیگذارد. حسنک را از جان و داشته محروم میکند و در ماجرای بر دار کردن او هم بهجان میکوشد تا او را که میبکشند، بیآبرو و زار بکشند و پس از آن هم هفت سال بر دار بدارند. پس از مرگ حسنک نیز هم بوسهل است که دست از سرش بر نمیدارد و در مجلسی سر بریدهی او را زیر مکبه میگذارد و به مهمانان تعارف میکند. بوسهل مردی است که دشمنش را فراموش نمیکند و از آن بالاتر، کینهورزی را بسی نیکوتر از دوستی میداند. مردی جهاندیده و سرد و گرم روزگار چشیده که «همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فرو گرفتی، این مرد از کرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و آنگاه لاف زدی که فلان را من فرو گرفتم!»
بوسهل زوزنی که سیما و شخصیت او بهروشنی و دقت و استادی تمام توصیف شده است، قالبی است که در هر روزگاری میگنجد. آینهای است که هرکس میتواند بخشهای تاریک وجودش را در آن بهجا بیاورد. او مرد کمارجی نیست. چنان که بیهقی میگوید مردی است محتشم و فاضل و ادیب، و لیاقت و ارادهاش را در گریز از زندان و بازگشت به جایگاه سروری نشان میدهد اما از پیچیدگیهای درون آدمیزاد یکی همین است که ناسازها را در وجودش به هم میآمیزد. از این رو او جانوری درنده است و اگر زمانی از دریدن باز میماند دندان مصلحت تیز میکند. بوسهل را میتوانید همهجا بشناسید؛ در خانه و کوچه و خیابان، در بستر و دیوانخانه و دربار. او یکی از نقابهای شر است که آدمیزاد بر چهره تواند داشت.




